تبليغاتX
:: zarshenas.ir زرشناس ::

8 Feb 2009,9:31 PM

پدر فلسفه‌ی مدرن

 زندگی و اندیشه رنه دكارت تمركز دكارت بر «من فردی» یا به عبارت دقیق‌تر «من نفسانی» نقطه‌ی آغاز شكل‌گیری الهیات عقلی اومانیستی است. بدین گونه است كه می‌توان گفت در فلسفه‌ی دكارت مفهوم خدا ذیل نفس انسانی و من فردی قرار گرفته است.
رنه دكارت
نویسنده: شهریار - زرشناس 

رنه دكارت (Rene Descartes) متولد 31 مارس 1596 در فرانسه است. وی در هنگام تولد مسلول بود. او این بیماری را از پدرش به ارث برده بود. مادر رنه 14 ماه پس از تولد او درگذشت. پدر رنه در پارلمان محلی مشاور بود. او در سال 1600 مجددا ازدواج کرد. رنه را در واقع مادربزرگ مادری اش بزرگ کرد. رنه چهارده ساله بود كه مادربرزگش نیز مُرد. رنه از مدتی پیش به یك «مدرسه‌ی آموزش یسوعی» به نام «كولژ دو لافلش» سپرده شده بود. زندگی در این مدرسه تابع مقررات دشواری بود و دانش‌آموزان حتی به ندرت از آن خارج می‌شدند. 

دكارت در هجده ساگلی «لافلش» را ترك نمود و زندگی‌ای همراه با آموزش و مسافرت را آغاز كرد. سال 1615 یعنی در نوزده سالگی به «دانشگاه پواتیه» رفت و مشغول به تحصیل حقوق شد. سه سال بعد به هلند رفت و به ارتش پیوست. كار او در این دوران، سپاهیگری بوده است. پس از مدتی به منطقه‌ای از آلمان امروزی رفت تا به ارتش ماكسیمیلیان در باواریا بپیوندد.

در زمستان 1619 هنگامی كه دكارت كنار آتش بخاری به خواب رفته بود، سه رؤیا دید كه مسیر بعدی زندگی او را تحت تأثیر قرار دادند. دكارت در یك رویای نیمه هشیار دریافت كه وظیفه‌ای بزرگ دارد و آن همانا در افكندن طرحی تازه در خصوص عالم و آدم است. از آن پس تدریجاً زندگی دكارت معطوف به بنیان افكندن طرحی تازه برای تأسیس ما بعد‌الطبیعه‌ای گردید كه بتواند به عنوان بستر پیدایی علوم جدید به كار رود. 

دكارت در سال 1628 در خطابه‌ای كه در پاریس ایراد كرد در نقد فلسفه‌ی مدرسی {اسكولاستیك قرون وسطائی} سخن گفت و این خطابه مورد استقبال شدید قرار گرفت. دكارت به دنبال رها شدن از اسكولاستیسم قرون وسطایی بود. او به اصالت و حقانیت عقل بشر {عقل منقطع از وحی خود بنیاد} معتقد بود و بر این باور بود كه «عقل» تنها چیزی است كه همگان از آن بهره‌مند گردیده‌اند. 

رویكرد دكارتی به مابعد‌الطبیعه در واقع به معنای پی‌ریزی و تأسیس یك مابعد‌‌الطبیعه‌ی جدید است، همان كه تحت عنوان فلسفه‌ی اومانیستی در آراء دكارت ظاهر گردید و در سیر تاریخ عرب مدرن تداوم و بسط یافت. در واقع با دكارت، فلسفه‌ی مدرن غرب صورتی منسجم و فرموله به خود گرفت و چونان پایه و مبنائی برای تمامی صور متنوع اندیشه‌ی فلسفی غرب {كه پس از آن پدید آمد} ظاهر گردید. 

دكارت یك روش شناسی نوین مطرح كرد و خود مدعی بود كه با بهره‌گیری از متدلوژی‌ای كه پدید آورده است، عقل از هر نوع خطای در ادارك مصون می‌ماند. او در كتاب «گفتار در روش به كار بردن عقل» نگاه مبتنی بر اصالت عقل {عقل اومانیستی} خویش را ترسیم كرده است. عبارت فلسفی معروف دكارت، «من می‌اندیشم، پس هستم» می‌باشد. در این عبارت نحوه‌ی تقدم «من نفسانی» به عنوان یك «سوژه» بر هستی شناسی مطرح است. آنچه دكارت در این عبارت بیان كرده است، تبلور و تجلی روح سوبژكتیویستی فلسفه‌ی مدرن غربی است. 

دكارت كه آغاز سیزولسفی خود را با شك انگاری آغاز كرده بود، نهایتاً گونه‌ای «یقین عقلی» برای تفكر غربی ارائه می‌دهد و این یقین عقلی مبنای فلسفی جهان‌بینی عصر روشنگری و ایدآلیسم معرفت شناسانه‌ی كانت قرار می‌گیرد. هر چند كه در سیر بسط تفكر فلسفی مدرن و به ویژه پس از نیچه، تدریجاً این «یقین عقلی» به تردید می‌گراید و شك انگاری جایگزین آن می‌گردد. 

دكارت، مبنای رویكرد فلسفه‌ی مدرن {مقصود صورت فرموله و متدیك فلسفه‌ی مدرن به آن شكل كه در چارچوب یك دستگاه ارائه شود است و نه صورت متفرق و پراكنده‌ی آراء فلسفی كه مطرح می‌گردید} را بر «تقدم من فردی» قرار داد. در اندیشه‌ی دكارت مفهوم «خدا» به گونه‌ای طرح می‌شود كه مكمل نقص‌های دستگاه فلسفی او باشد، و اگر نه بنیاد فلسفه‌ی او بر خدا محوری قرار ندارد. دكارت در مابعد‌الطبیعه‌ی خود با «خدا» آغاز نمی‌كند بلكه با نفس متناهی می‌آغازد. او بر پایه‌ی درك وجود نفس می‌خواهد به اثبات وجود خدا بپردازد.

تمركز دكارت بر «من فردی» یا به عبارت دقیق‌تر «من نفسانی» نقطه‌ی آغاز شكل‌گیری الهیات عقلی اومانیستی است. بدین گونه است كه می‌توان گفت در فلسفه‌ی دكارت مفهوم خدا ذیل نفس انسانی و من فردی قرار گرفته است. «گرت تامسون» مورخ تاریخ فلسفه، دكارت را «تجسد روحیه‌ی خوش بینی عصر جدید» می‌نامد. خوش بینی دكارت نمادی از حس امیدواری تمدن مدرن در سحرگاه تاریخی خود است، اما پس از قرن نوزدهم و باور و تمدن مدرن به دوران پسامدرن این خوش بینی توهم آلود به یك بدبینی و یأس واقع بینانه بدل می‌گردد كه تجسم آن را در نیچه و هیدگر شاهدیم و یقین دكارتی به بحران شكاكیت سوفسطایی مآبانه‌ی قرن بیستم بدل می‌گردد. 

در یك نگاه كلی و فهرست‌وار می‌توان ویژگی‌های اصلی فلسفه‌ی دكارت را این‌گونه فهرست‌بندی كرد:

 

1 - دكارت نگاهی مكانیكی و ماشینی به انسان و همه‌ی موجودات دارد. او بشر را یك ماشین مكانیكی می‌داند كه روحی به آن اضافه شده است. نكته اینجا است كه دكارت نه فقط جسم آدمی بلكه روح آن را نیز با خصلتی مكانیكی ارزیابی می‌كند. یكی از اركان فلسفه‌ی دكارت همین دوئیت مابین جسم و روح است. 

 

2 - دكارت اگرچه به خدا اعتقاد دارد اما در فلسفه‌ی او به دلیل جوهر اومانیستی آن، خدا ذیل بشر خود بنیاد تعریف می‌گردد. اتین ژیلسون فیلسوف برجسته‌ی معاصر معقتد است كه در فلسفه‌ی دكارت خدا نقش پوشاندن ضعف و نقصان فلسفه‌ی او را بر عهده دارد. به عبارت دیگر خدا در فلسفه‌ی دكارت، ابزاری جهت تصدیق وجود عالم ماده است تا ضعف این فلسفه در اثبات عالم بیرونی را دفع نماید. در واقع خدا در اندیشه‌ی دكارت به عنوان ابزاری جهت تصدیق وجود عالم مادّه، متكی به نفس آدمی است. همین مفهوم گنگ و غیر دینی از خداست كه در سیر بسط تفكر اومانیستی دوام نمی‌آورد و در شكاكیت هیوم نفی می‌شود. 

 

3 - دكارت را می‌توان یكی از چهره‌های مؤثر در الهیات عقلی و پی‌ریزی دئیسم دانست. خداشناسی دكارتی مبتنی بر تبیین نفسانی فردی بوده و لذا به اعتبار تكثر افراد و تكثر ادراكات این‌ها، نحوی نسبی انگاری و پلورالیسم در تعریف خدا پدید می‌آید. جوهر اندیشه‌ی دكارت، نسبی انگارانه است زیرا حقیقی بودن هر قضیه‌ای را منوط به حقیقی پنداشتن آن در خود آگاهی فردی آدمی می‌داند و بدینسان خواسته یا ناخواسته به ترویج نسبی انگاری می‌پردازد. 

 

4 - روح فلسفه‌ی دكارت بر خلاف ظاهر آن كه تأكید بر یقین عقلی دارد، ریشه‌ی نحوی شكاكیت تمام عیار {از جنس شكاكیت هیوم} را در خود دارد و این امر به ناتوانی فلسفه‌ی دكارت جهت تبیین مفهوم علّیت بر می‌گردد، از این منظر دكارت واسطه‌ای است ما بین شكاكیت مونتنی در قرن شانزدهم و شکاکیت هیوم در قرن هجدهم. دکارت معیار نهایی حقیقت را آگاهی فردی می‌داند و همین جا و در دل این رویكرد اومانیستی، تخم نسبی انگاری كاشته می‌شود. 

 

5 - فلسفه‌ی دكارت را راسیونالیستی می‌نامند زیرا به عقل اومانیستی و دریافت‌ها و احكام آن اصالت می‌دهد و همچنین بدان دلیل كه در قلمرو معرفت شناسی معتقد به وجود پاره‌ای مفاهیم و مفروضات سرشتی در نهاد بشر است كه البته به طور مبنائی و ماهوی با آنچه كه در تفكر اسلامی فطرت نامیده می‌شود، تفاوت دارد. 

 

6 - دكارت فرموله كننده‌ی سوبژكتیویسم فلسفی است. در فلسفه‌ی دكارت هر فردی خود را به عنوان یك سوبژه و دائرمدار عالم فرض می‌كند كه بقیه‌ی افراد و حیوانات و طبیعت و … برای او در جایگاه یك ابژه قرار می‌گیرند. فلسفه‌ی دكارت مقوم و تئوریزه كننده‌ی سوبژكتیویسم فلسفی تفكر مدرن می‌باشد. اساس رابطه‌ی سوبژه – ابژه یك رابطه‌ی استثماری و ابزاری است و به بیگانگی از دیگر انسان‌ها و طبیعت و عالم می‌انجامد. 

 

7 - دكارت را پدر فلسفه‌ی جدید غربی می‌دانند، زیرا با او فلسفه‌ی اومانیستی بر پایه‌ی سوبژكتیویسم به صورت یك دستگاه منسجم فكری، مطرح می‌گردد. فلسفه‌ی دكارتی به دلیل جوهر بشر انگارانه‌ی آن با حدیث نفس و محوریت من فردی در مقام یك سوبژه آغاز می‌گردد. 

 

8 - هدف علم از نظر دكارت، تحقق سلطه و قدرت و استیلای استثمارگرانه‌ی بشر بر طبیعت است. بدینسان دكارت، علم را نور و یا فضیلت و امری برای اعتلاء معنوی بشر ارزیابی نمی‌كند، بلكه آن را وسیله‌ای جهت شرف بیشتر در طبیعت و تحقق استیلای استثمارگرانه‌ی بشر بر هستی می‌داند. همین درك اومانیستی دكارت از علم است كه به موازات روش شناسی تجربی بیكن تعیین كننده‌ی مبانی و غایات علوم مدرن می‌باشد.

نوشته شده توسط پری‌دخت صادقي موضوع:رنه دكارت
• لينك مطلب   • 

 برداشت از متون با قيد منبع بلامانع است