8 Feb 2009,10:0 PM
صادق هدایت، آیینة تمام نمای شبهمدرنیتة بیمار ایران
در سالهای اخیر كه مظاهر فرهنگ و ادبیات و آداب و عادات و آراء و مشهورات شبهمدرنیتة بیمار و بحرانزدة ایران متأسفانه درحال احیاء و قوتیابی مجدد هستند و تقریباً میتوان صورتی از مشهورات تجددگرایی سطحی را گفتمان هژمنوتیك یا مسلط بسیاری از فضاها و محافل كشور دانست، داستاننویسان نمایندة شبهمدرنیته نیز پس از یكیدو دهه حاشیهنشینی، توسط كانونهای سرمایه و قدرت و تبلیغات به مركز صحنة ادبیات كشور رانده میشوند. وقتی قرار باشد میراث ادبیات سترون شبهمدرنیست ایران احیاء گردد تا از طریق آن زنجیرة احیاء مجدد مظاهر غربزدگی سطحی در حوزة ادبیات داستانی و مطبوعات به موازات دیگر قلمروهای فرهنگی و اقتصادی و حتی سیاسی، تكمیل شود بیتردید قبل از آنكه نویسندگان تازهكار دستپروردة محافل ادبی روشنفكرزده به عنوان محور و كانون تبلیغات مطرح شوند، نسل بنیانگذار و پیشتاز و زمینهساز این جریان است كه در مركز تبلیغات و توجهات قرار میگیرد.

نویسنده: شهریار - زرشناس
یكی از دلائل تلاش سازمانیافتة یكیدو سالة اخیر جهت برگزاری جلسات ادواری یادواره و بزرگداشت برای صادق هدایت، و انتشار آثار متعدد ژورنالیستی دربارة زندگی و آراء و آثار او، همین امر است.
آنچه دربارة صادق هدایت گفته و یا نوشته میشود تقریباً تماماً مدح و ستایش اوست. من با تجلیل یا ستایش از یك داستاننویس مخالفتی ندارم. بلكه محور بحث و سخنم این است كه ارزیابی ما از یك داستاننویس یا متفكر یا شخصیت تاریخی باید رنگوبویی از جامعنگری داشته باشد و بهویژه در تبیین مقام یك رماننویس، باید او را در نسبت با عالم تاریخی، فرهنگیای كه در آثار او ظاهر گردیده است سنجید. با صرف مداحی در خصوص یك نویسنده، نسبت او با تاریخ ما و افق عالمی كه در آن به سر میبریم و وجوه و شئون از آن عالم كه در آثار آن نویسنده نیز ظاهر گردیده است، به هیچ روی روشن نمیشود. گمان میكنم تبیین نقادانه بسیار ارزشمندتر از مشاطهگری ژورنالیستی مبتنی بر اغراض سیاسی است. آنچه كه در اكثر آثار و كتبی كه دربارة هدایت و گلشیری و شاملو و دیگران منتشر میشود یا در سخنرانیها و یادوارهها بیان میگردد، نقد و ارزیابی جدی نیست، مشاطهگری به منظور پیشبرد اغراض خاص است. و این امر خلاف شأن بحث منصفانة نظری و نقد عالمانه است.
هدایت، فرزند عصر مشروطه
صادق هدایت، چهار سال قبل از صدور فرمان مشروطه یعنی به سال1281 شمسی در یك خانوادة متمول از نسل اشراف كلاسیك ایرانی به دنیا آمد. دورهای كه او در آن پرورش یافت و بزرگ شد، دوران پرهیاهوی غلبة مشهورات متجددمآبانه و به تعبیر دقیقتر، شبهمدرنیستیای بود كه در هیأت تأكید بر ناسیونالیسم باستانگرای افراطی، ضدیت شدید با مظاهر فرهنگ و ادب اسلامی، حالت مرعوبیت و مجذوبیت نسبت به غرب مدرن و اعتقاد به ضرورت تقلید و اقتباس از آن، تحقیر باورهای دینی و ترویج آشكار و پنهان سكولاریسم و ستایش لیبرالیسم انگلیسی آدام اسمیت و جان استوارت میل به عنوان ایدئولوژی آزادیبخش، ظاهر گردیده بود.
نهضت مشروطه با سرنوشتی كه پیدا كرد، در واقع تجسم قدرتگیری شبهمدرنیته در ایران و پایانیافتن تام و تمام تمدن كلاسیك پس از اسلام در ایران بود. مشروطه پس از سقوط محمدعلی شاه (برخلاف آنچه كه تبلیغات رایج مدعی میشوند) به معنای پایان یافتن استبداد و آغاز دوران آزادی نبود. مشروطه، آغاز سیطرة استبداد شبهمدرنی بود كه تجسم سیاسی بارز آن، همانا رژیم استبدادی رضاشاه و پسرش بود. در واقع با مشروطه، دوران هویت برزخی تاریخ ایران (دوران انقراض عالمی كه بوده است و عدم تحقق باطنی عالمی كه آمده بود، یعنی نه عالم كلاسیك یكسره برجا بود و نه عالم مدرن تحقق یافته بود. این دوران را دوران مدرنیتة سطحی یا تقلیدی یا به تعبیر دقیقتر، شبهمدرنیته میتوان نامید) آغاز گردید و در عصر پهلوی تداوم و بسط یافت.
هدایت فرزند و پرورشیافته فرهنگ و ادبیات عصر مشروطه بود و هجده ساله بود كه كودتای رضاخان انجام شد. كودتای رضاخان و پس از آن تأسیس رژیم پهلوی به معنای حاكمیت اراده نیرومند فرهنگی سیاسی علیه میراث تفكر دینی، برخی بازماندهای هویت كلاسیك ایران، و در جهت ترویج تجددگرایی سطحی بیبنیاد بود.
صادق هدایت در چنین فضایی فعالیت ادبی خود را آغاز كرد و بیش از هر نویسندهای كه پیش از او كار كرده بود (مثلاً جمالزاده یا میرزا باقر خسروی یا علی دشتی) در مقام بنیانگذار ادبیات داستانی شبهمدرنیته ایران ظاهر گردید.
نگاهی فهرستوار به ویژگیهای آثار و آراء هدایت
صادق هدایت بیش از هر نویسندهای در تاریخ ادبیات داستانی قبل از خود، و چهبسا بیش از هر نویسندهای در تاریخ ادبیات داستانی پس از مشروطه ایران، بیانگر وجوه مختلف و شؤون گوناگون تجددگرایی سطحی معاصر ایران و بحرانها و بنبستهای آن بوده است. اساساً شبهمدرنیتة ایران، از آغاز بیمار و بحرانزده و فاقد چشمانداز تاریخی و بنبستزده بوده است. هدایت: راوی نیستانگاری ذاتی این تجددزدگی سطحی است. ویژگیهای كلی محتوای آثار و شاخصهای آراء و ساختار داستاننویسی او را میتوان اینگونه فهرست كرد:
1.در برخی آثار هدایت بهویژه نمایشنامههایی نظیر “پروین دختر ساسان” (1306)، “مازیار” و یا تتبعات تاریخی او در خصوص ایران باستان، اعتقاد صریح و گاه حتی افراطی به ناسیونالیسم شووینیستی (برتری طلبی نژادپرستانه) ایران باستان (كه از خصایص فرهنگ رسمی شبهمدرنیته ایران است) دیده میشود.
2.هدایت هم آثار رئالیستی و هم برخی آثار سوررئالیستی دارد. آثار رئالیستی او نظیر داستان كوتاه “حاجیمراد” و یا رمان رئالیستی “حاجیآقا” (1324) مضامین آشكار ضددینی دارد و از یك كینهورزی متعصبانه نسبت به روح تفكر دینی و سنتی حكایت دارد. رمان سوررئالیستی و وهمآلود “بوفكور” (1315) نیز حكایت از یك ذهن افسردة اسكیزوئید توهمزدة ضداخلاق و دینستیز دارد.
3.اكثر داستانهای هدایت (اعم از مثلث آثار سوررئالیستی او: “زندهبگور” (1309)، “سهقطرهخون” (1311) و “بوفكور” (1315) و یا آثار رئالیستی وی نظیر آثاری چون “عروسك پشتپرده” از مجموعه “سایهروشن” (1311)، “طلب آمرزش” از مجموعه “سهقطرهخون” و حتی داستانی چون “داشآكل”) دارای مضامین نیستانگارانه، وهمآلود، مأیوس، بیمارگونه و ضداخلاقی هستند. در واقع صادق هدایت نماینده و سخنگو و بلكه بنیانگذار ادبیات بیمار مأیوس نیستانگار دینستیز و اخلاقگریز شبهمدرن ایران است. نیهیلیسم او، نیستانگاری جامعة تكنولوژیك و اسیر فضای سرد از خودبیگانة كافكائی نیست، بلكه نیهیلیسم ویران، ورشكسته، برزخی و بیهویت شبهمدرنیته بیمار ایران است. هدایت از تمدن كلاسیك ایران پس از اسلام بریده است و هیچ مأوا و مجلا و امكان و افق و چشماندازی در مدرنیتة سطحی مقلد ندارد و لذا از آنجا رانده و از اینجا مانده است.
4.زبان داستانی هدایت، زبانی ركیك و فحاش است و گویی آدمی را یكسرده در شكم و اسافل اعضاء تعریف میكند. در این زبان، اثری از نزاكت ادبی و پختگی نثر و حتی رعایت اصول درستنویسی زبان فارسی دیده نمیشود. نثر هدایت مثل روان او آشفته و شلخته است و صبغة آلودگی و تلخی و بیماری دارد.
5.هدایت به لحاظ روانشناسی و بر پایة معیارها و استانداردهای روانشناسی بالینی غربی و یا از منظر روانشناسی معنوی، فردی عمیقاً افسرده و بیمار است. آنگونه كه از آثار او بر میآید درونی پر كشمكش و سرشار از عقدهها و محرومیتهای جنسی و امیال سادیستیك داشته است (برای دریافت این ویژگی كافی است نگاهی به “بوفكور” بیفكنید و یا مروری كوتاه بر خاطرات دوستان وی از او و یا نامهها و تكیهكلامها و سیر عملی زندگی او داشته باشید.)
6.روح تجددگرایی تقلیدی در ایران، مذهب گریز و دینستیز و بیاعتماد به موازین اخلاقی و به شدت مبتذل و اسیر هویها و اوهام نفسانی است. هدایت در اصلیترین آثار خود این روح را محاكات میكند. از این رو میتوان و باید او را بنیانگذار ادبیات شبهمدرنیستی ایران و به یك اعتبار شاید نمایندة تام و تمام این ساحت دانست.
7.جهانی كه هدایت در آثارش میآفریند، جهانی است اسیر بیمعنایی، اوهام مالیخولیایی، حضور هراسآور مرگی عبث در عین كشش ناخودآگاه نسبت به آن، آرمانگریز و واداده و منفعل كه با تخیلات بیمارگونة جنسی درآمیخته است. این ادبیات برای یك رژیم شبهمدرنیست (استبداد پهلوی) ادبیات بیآزار و حتی مفیدی است. زیرا آدمیان را از مبارزه و تحرك و آرمانگرایی دور میكند و آنها را فاقد حس مسئولیت نسبت به مسائل اجتماعی و اهل ستیز با مظالم و فاقد هر نوع ایمان معنوی و اعتقاد دینی بار میآورد.
8.اگرچه سیاهی و ناخشنودیای كه در این آثار موج میزند چندان خوشایند رژیم پهلوی نبوده است، اما چون ناخشنودی حاكم بر این آثار، یك ناخشنودی منفعل فاقد توان اعتراض و ستیهندگی فعال بوده است، از این رو در كل، به پرورش نسل واداده و منفعل و درهم شكسته و اسیر در بیمعنایی و سرگردان كمك میكرد و این امر خدمتی بزرگ به تداوم استبداد تجددگرای سطحی رژیم پهلوی بود و از همین رو بود كه دستگاه تبلیغاتی رژیم پهلوی كلاً نسبت به صادق هدایت و دیگر نمایندگان ادبیات سترون ایران، روی خوش نشان داده و از ایشان تجلیل و ستایش میكرد.
سرانجام تراژیك یك زندگی
زندگی و افكار و آثار داستانی و برخی تعلقات فكری او، آیینة سیر و سلوك شبهتجدد غربزده و سطحی در ایران بوده است. همانقدر كه غربزدگی شبهمدرن در ایران دارای وضعیت برزخی و بیهویتی و سطحیت و بیریشگی و سرگردانی و یأس و فقدان افق تاریخی پیش رو بود و بیمار متولد شد و بیمار زیست و همیشه و همیشه از عصر مشروطه تا امروز (كه دو دهه پس از پیروزی انقلاب اسلامی با كمال تأسف شاهد احیاء بسیاری از مظاهر شبهتجددگرایی غربزده در بسیاری شئون جامعهمان هستیم) گرفتار بنبست بوده است، شبهمدرنیتة در حال احیاء و در تكاپوی جانگرفتن امروز نیز همچون تمامی جریان غربزدهگی شبهمدرن از عصر میرزا ملكم تا انقلاب اسلامی (و حتی بیش از آن دوران) گرفتار بنبست و بیسرانجامی است و بیتردید حتی اگر طرفداران اصلاحات لیبرالی و مروجان روشنفكری و مشاطهگران سلطة سرمایهداری جهانی، خدایناكرده موفق هم شوند و یك بار دیگر نظام سیاسیای بر پایة استبداد شبهمدرن و وابسته به آمریكا را در این كشور به قدرت برسانند، باز هم چیزی از این حقیقت بزرگ نفی نمیگردد كه شبهمدرنیتة بیمار ایران گرفتار بنبست تاریخی است و حتی اگر موقتاً هم بتواند نیروهای انقلاب را كنار زده و سلطة فراگیر و خشن خود را برقرار نماید، پس از مدت نهچندان طولانیای در مخمصة تناقضها و بحرانهای ذاتی خود آنچنان اسیر میگردد كه راهی جز خودویرانی ندارد.
صادق هدایت به عنوان تجسم بارز نیستانگاری ورشكستة شبهمدرنیتة ایران و بنیانگذار و شاید نمایندة اصلی ادبیات سترون تجددزدة ایران، در زندگی و درون خود گرفتار همان بنبستی بود كه غربزدگی متجددمآبانه در ایران بدان مبتلاست و برای آنكه نیهیلیسم، این بیهویتی برزخی را محاكات میكند پایانی جز مرگ روانی و درغلتیدن به الكلیسم و اعتیاد و جنون و یا خودكشی وجود ندارد. هدایت از این منظر نیز آیینة تمامنمای شبهمدرنیتة بیمار ایران بود.
آنچه دربارة صادق هدایت گفته و یا نوشته میشود تقریباً تماماً مدح و ستایش اوست. من با تجلیل یا ستایش از یك داستاننویس مخالفتی ندارم. بلكه محور بحث و سخنم این است كه ارزیابی ما از یك داستاننویس یا متفكر یا شخصیت تاریخی باید رنگوبویی از جامعنگری داشته باشد و بهویژه در تبیین مقام یك رماننویس، باید او را در نسبت با عالم تاریخی، فرهنگیای كه در آثار او ظاهر گردیده است سنجید. با صرف مداحی در خصوص یك نویسنده، نسبت او با تاریخ ما و افق عالمی كه در آن به سر میبریم و وجوه و شئون از آن عالم كه در آثار آن نویسنده نیز ظاهر گردیده است، به هیچ روی روشن نمیشود. گمان میكنم تبیین نقادانه بسیار ارزشمندتر از مشاطهگری ژورنالیستی مبتنی بر اغراض سیاسی است. آنچه كه در اكثر آثار و كتبی كه دربارة هدایت و گلشیری و شاملو و دیگران منتشر میشود یا در سخنرانیها و یادوارهها بیان میگردد، نقد و ارزیابی جدی نیست، مشاطهگری به منظور پیشبرد اغراض خاص است. و این امر خلاف شأن بحث منصفانة نظری و نقد عالمانه است.
هدایت، فرزند عصر مشروطه
صادق هدایت، چهار سال قبل از صدور فرمان مشروطه یعنی به سال1281 شمسی در یك خانوادة متمول از نسل اشراف كلاسیك ایرانی به دنیا آمد. دورهای كه او در آن پرورش یافت و بزرگ شد، دوران پرهیاهوی غلبة مشهورات متجددمآبانه و به تعبیر دقیقتر، شبهمدرنیستیای بود كه در هیأت تأكید بر ناسیونالیسم باستانگرای افراطی، ضدیت شدید با مظاهر فرهنگ و ادب اسلامی، حالت مرعوبیت و مجذوبیت نسبت به غرب مدرن و اعتقاد به ضرورت تقلید و اقتباس از آن، تحقیر باورهای دینی و ترویج آشكار و پنهان سكولاریسم و ستایش لیبرالیسم انگلیسی آدام اسمیت و جان استوارت میل به عنوان ایدئولوژی آزادیبخش، ظاهر گردیده بود.
نهضت مشروطه با سرنوشتی كه پیدا كرد، در واقع تجسم قدرتگیری شبهمدرنیته در ایران و پایانیافتن تام و تمام تمدن كلاسیك پس از اسلام در ایران بود. مشروطه پس از سقوط محمدعلی شاه (برخلاف آنچه كه تبلیغات رایج مدعی میشوند) به معنای پایان یافتن استبداد و آغاز دوران آزادی نبود. مشروطه، آغاز سیطرة استبداد شبهمدرنی بود كه تجسم سیاسی بارز آن، همانا رژیم استبدادی رضاشاه و پسرش بود. در واقع با مشروطه، دوران هویت برزخی تاریخ ایران (دوران انقراض عالمی كه بوده است و عدم تحقق باطنی عالمی كه آمده بود، یعنی نه عالم كلاسیك یكسره برجا بود و نه عالم مدرن تحقق یافته بود. این دوران را دوران مدرنیتة سطحی یا تقلیدی یا به تعبیر دقیقتر، شبهمدرنیته میتوان نامید) آغاز گردید و در عصر پهلوی تداوم و بسط یافت.
هدایت فرزند و پرورشیافته فرهنگ و ادبیات عصر مشروطه بود و هجده ساله بود كه كودتای رضاخان انجام شد. كودتای رضاخان و پس از آن تأسیس رژیم پهلوی به معنای حاكمیت اراده نیرومند فرهنگی سیاسی علیه میراث تفكر دینی، برخی بازماندهای هویت كلاسیك ایران، و در جهت ترویج تجددگرایی سطحی بیبنیاد بود.
صادق هدایت در چنین فضایی فعالیت ادبی خود را آغاز كرد و بیش از هر نویسندهای كه پیش از او كار كرده بود (مثلاً جمالزاده یا میرزا باقر خسروی یا علی دشتی) در مقام بنیانگذار ادبیات داستانی شبهمدرنیته ایران ظاهر گردید.
نگاهی فهرستوار به ویژگیهای آثار و آراء هدایت
صادق هدایت بیش از هر نویسندهای در تاریخ ادبیات داستانی قبل از خود، و چهبسا بیش از هر نویسندهای در تاریخ ادبیات داستانی پس از مشروطه ایران، بیانگر وجوه مختلف و شؤون گوناگون تجددگرایی سطحی معاصر ایران و بحرانها و بنبستهای آن بوده است. اساساً شبهمدرنیتة ایران، از آغاز بیمار و بحرانزده و فاقد چشمانداز تاریخی و بنبستزده بوده است. هدایت: راوی نیستانگاری ذاتی این تجددزدگی سطحی است. ویژگیهای كلی محتوای آثار و شاخصهای آراء و ساختار داستاننویسی او را میتوان اینگونه فهرست كرد:
1.در برخی آثار هدایت بهویژه نمایشنامههایی نظیر “پروین دختر ساسان” (1306)، “مازیار” و یا تتبعات تاریخی او در خصوص ایران باستان، اعتقاد صریح و گاه حتی افراطی به ناسیونالیسم شووینیستی (برتری طلبی نژادپرستانه) ایران باستان (كه از خصایص فرهنگ رسمی شبهمدرنیته ایران است) دیده میشود.
2.هدایت هم آثار رئالیستی و هم برخی آثار سوررئالیستی دارد. آثار رئالیستی او نظیر داستان كوتاه “حاجیمراد” و یا رمان رئالیستی “حاجیآقا” (1324) مضامین آشكار ضددینی دارد و از یك كینهورزی متعصبانه نسبت به روح تفكر دینی و سنتی حكایت دارد. رمان سوررئالیستی و وهمآلود “بوفكور” (1315) نیز حكایت از یك ذهن افسردة اسكیزوئید توهمزدة ضداخلاق و دینستیز دارد.
3.اكثر داستانهای هدایت (اعم از مثلث آثار سوررئالیستی او: “زندهبگور” (1309)، “سهقطرهخون” (1311) و “بوفكور” (1315) و یا آثار رئالیستی وی نظیر آثاری چون “عروسك پشتپرده” از مجموعه “سایهروشن” (1311)، “طلب آمرزش” از مجموعه “سهقطرهخون” و حتی داستانی چون “داشآكل”) دارای مضامین نیستانگارانه، وهمآلود، مأیوس، بیمارگونه و ضداخلاقی هستند. در واقع صادق هدایت نماینده و سخنگو و بلكه بنیانگذار ادبیات بیمار مأیوس نیستانگار دینستیز و اخلاقگریز شبهمدرن ایران است. نیهیلیسم او، نیستانگاری جامعة تكنولوژیك و اسیر فضای سرد از خودبیگانة كافكائی نیست، بلكه نیهیلیسم ویران، ورشكسته، برزخی و بیهویت شبهمدرنیته بیمار ایران است. هدایت از تمدن كلاسیك ایران پس از اسلام بریده است و هیچ مأوا و مجلا و امكان و افق و چشماندازی در مدرنیتة سطحی مقلد ندارد و لذا از آنجا رانده و از اینجا مانده است.
4.زبان داستانی هدایت، زبانی ركیك و فحاش است و گویی آدمی را یكسرده در شكم و اسافل اعضاء تعریف میكند. در این زبان، اثری از نزاكت ادبی و پختگی نثر و حتی رعایت اصول درستنویسی زبان فارسی دیده نمیشود. نثر هدایت مثل روان او آشفته و شلخته است و صبغة آلودگی و تلخی و بیماری دارد.
5.هدایت به لحاظ روانشناسی و بر پایة معیارها و استانداردهای روانشناسی بالینی غربی و یا از منظر روانشناسی معنوی، فردی عمیقاً افسرده و بیمار است. آنگونه كه از آثار او بر میآید درونی پر كشمكش و سرشار از عقدهها و محرومیتهای جنسی و امیال سادیستیك داشته است (برای دریافت این ویژگی كافی است نگاهی به “بوفكور” بیفكنید و یا مروری كوتاه بر خاطرات دوستان وی از او و یا نامهها و تكیهكلامها و سیر عملی زندگی او داشته باشید.)
6.روح تجددگرایی تقلیدی در ایران، مذهب گریز و دینستیز و بیاعتماد به موازین اخلاقی و به شدت مبتذل و اسیر هویها و اوهام نفسانی است. هدایت در اصلیترین آثار خود این روح را محاكات میكند. از این رو میتوان و باید او را بنیانگذار ادبیات شبهمدرنیستی ایران و به یك اعتبار شاید نمایندة تام و تمام این ساحت دانست.
7.جهانی كه هدایت در آثارش میآفریند، جهانی است اسیر بیمعنایی، اوهام مالیخولیایی، حضور هراسآور مرگی عبث در عین كشش ناخودآگاه نسبت به آن، آرمانگریز و واداده و منفعل كه با تخیلات بیمارگونة جنسی درآمیخته است. این ادبیات برای یك رژیم شبهمدرنیست (استبداد پهلوی) ادبیات بیآزار و حتی مفیدی است. زیرا آدمیان را از مبارزه و تحرك و آرمانگرایی دور میكند و آنها را فاقد حس مسئولیت نسبت به مسائل اجتماعی و اهل ستیز با مظالم و فاقد هر نوع ایمان معنوی و اعتقاد دینی بار میآورد.
8.اگرچه سیاهی و ناخشنودیای كه در این آثار موج میزند چندان خوشایند رژیم پهلوی نبوده است، اما چون ناخشنودی حاكم بر این آثار، یك ناخشنودی منفعل فاقد توان اعتراض و ستیهندگی فعال بوده است، از این رو در كل، به پرورش نسل واداده و منفعل و درهم شكسته و اسیر در بیمعنایی و سرگردان كمك میكرد و این امر خدمتی بزرگ به تداوم استبداد تجددگرای سطحی رژیم پهلوی بود و از همین رو بود كه دستگاه تبلیغاتی رژیم پهلوی كلاً نسبت به صادق هدایت و دیگر نمایندگان ادبیات سترون ایران، روی خوش نشان داده و از ایشان تجلیل و ستایش میكرد.
سرانجام تراژیك یك زندگی
زندگی و افكار و آثار داستانی و برخی تعلقات فكری او، آیینة سیر و سلوك شبهتجدد غربزده و سطحی در ایران بوده است. همانقدر كه غربزدگی شبهمدرن در ایران دارای وضعیت برزخی و بیهویتی و سطحیت و بیریشگی و سرگردانی و یأس و فقدان افق تاریخی پیش رو بود و بیمار متولد شد و بیمار زیست و همیشه و همیشه از عصر مشروطه تا امروز (كه دو دهه پس از پیروزی انقلاب اسلامی با كمال تأسف شاهد احیاء بسیاری از مظاهر شبهتجددگرایی غربزده در بسیاری شئون جامعهمان هستیم) گرفتار بنبست بوده است، شبهمدرنیتة در حال احیاء و در تكاپوی جانگرفتن امروز نیز همچون تمامی جریان غربزدهگی شبهمدرن از عصر میرزا ملكم تا انقلاب اسلامی (و حتی بیش از آن دوران) گرفتار بنبست و بیسرانجامی است و بیتردید حتی اگر طرفداران اصلاحات لیبرالی و مروجان روشنفكری و مشاطهگران سلطة سرمایهداری جهانی، خدایناكرده موفق هم شوند و یك بار دیگر نظام سیاسیای بر پایة استبداد شبهمدرن و وابسته به آمریكا را در این كشور به قدرت برسانند، باز هم چیزی از این حقیقت بزرگ نفی نمیگردد كه شبهمدرنیتة بیمار ایران گرفتار بنبست تاریخی است و حتی اگر موقتاً هم بتواند نیروهای انقلاب را كنار زده و سلطة فراگیر و خشن خود را برقرار نماید، پس از مدت نهچندان طولانیای در مخمصة تناقضها و بحرانهای ذاتی خود آنچنان اسیر میگردد كه راهی جز خودویرانی ندارد.
صادق هدایت به عنوان تجسم بارز نیستانگاری ورشكستة شبهمدرنیتة ایران و بنیانگذار و شاید نمایندة اصلی ادبیات سترون تجددزدة ایران، در زندگی و درون خود گرفتار همان بنبستی بود كه غربزدگی متجددمآبانه در ایران بدان مبتلاست و برای آنكه نیهیلیسم، این بیهویتی برزخی را محاكات میكند پایانی جز مرگ روانی و درغلتیدن به الكلیسم و اعتیاد و جنون و یا خودكشی وجود ندارد. هدایت از این منظر نیز آیینة تمامنمای شبهمدرنیتة بیمار ایران بود.

