13 Feb 2009,12:42 PM
نسبی انگار و شكاك
درباره میشل اكم دو مونتنی
نفی گرایی سلبی اندیشانه ی اکثر متفكران غربی در رنسانس زمینه ساز تدریجی ظهور یقین اومانیستی و مدرن در اندیشه ی دكارت گردید. هر چند كه اكنون و قریب به چهار قرن پس از دكارت یقین عقل گرایانه و مدرن او نیز در كوران طوفان شكاكیت پسامدرنیستی به تلاطم افتاده است و طلیعه های تفكری ورای عقل اندیشی اومانیستی و مدرنیته در افق فكری و فرهنگی و تاریخی جهان ظاهر گردیده است.
نفی گرایی سلبی اندیشانه ی اکثر متفكران غربی در رنسانس زمینه ساز تدریجی ظهور یقین اومانیستی و مدرن در اندیشه ی دكارت گردید. هر چند كه اكنون و قریب به چهار قرن پس از دكارت یقین عقل گرایانه و مدرن او نیز در كوران طوفان شكاكیت پسامدرنیستی به تلاطم افتاده است و طلیعه های تفكری ورای عقل اندیشی اومانیستی و مدرنیته در افق فكری و فرهنگی و تاریخی جهان ظاهر گردیده است.
نویسنده: شهریار - زرشناس
میشل اكم دو مونتنی فیلسوف شكاك و اومانیست فرانسوی به سال 1533 م به دنیا آمد. پدر او اشراف زاده ای از مردم گاسكونی و مادرش زنی اسپانیایی تبار و یهودی بود. با این كه می توان مونتنی را متفكری با مذاق فلسفی دانست اما در این نكته تردیدی نیست كه او دارای یك جهان بینی فلسفی سیستماتیك و منسجم نبود.
میشل مونتنی به اقتضاء عصر و شرایط تاریخی ای كه در آن به دنیا آمده و زیسته است چونان آئینه ای نشانگر روح شكاك سلبی نگر رنسانس تمدن اومانیستی است. ظاهرا مونتنی فرزند خانواده های اشرافی بوده است. میشل مونتنی به سال 1570 یعنی در نزدیكی چهل سالگی از كار موظف روزانه [او دارای منصب فضایی بود] خود را بازنشسته كرده و در ملك ییلاقی خود انزوا گزیده و به مطالعه و تا حدی نگارش پرداخت.
در ملك مونتنی برج دواری وجود داشت كه مونتنی در طبقه ی سوم آن برای خود كتابخانه ای درست كرده بود و اغلب ساعات روز را در آنجا می گذراند. در حدود دو سال بعد این زندگی انزوا گزینانه را كناری نهاد و برای سفر به آلمان و سویس و ایتالیا رفت.نزدیك به یك سال بعد به فرانسه برگشت و برای دو دوره به مقام شهرداری در بوردو برگزیده شد. از مونتنی رساله ی معروف «مقالات» به جای مانده است كه تالیف آن حاصل دوران متاخر عمر او است. او به سال 1598 در گذشته است.
مونتنی متفكری اومانیست است. او در دوران رنسانس می زیست و كاملا به رویكردهای مبنائی آن دوره وفادار بود. در واقع گویا مونتنی هم به لحاظ تاریخی فرهنگی اومانیست بود [یعنی به دائر مدار بودن وجود بشر اعتقاد داشت] و هم به لحاظ ادبی از طرفداران رویكرد اومانیسم ادبی بود [یعنی علاقمند به خواندن آثار كلاسیك نویسندگان باستان و معتقد به الگو گرفتن از آنها]. مونتنی در دوران نوجوانی در مدرسه ی گاین بر پایه ی اصول اومانیست های ادبی آموزش دیده بود. او نزد اومانیست هایی چون مارك آنتوان موره و جرج بوگنن [كه بعدها به اومانیست های معروفی بدل شدند] تحصیل كرده بود.
برای مونتنی به عنوان یك فیلسوف، مطالعه ی آدمی از منظر ماهیت و شرایط وجودی او و نیز مباحث مربوط به ارزش شناسی و اخلاقیات از اولویت و اهمیت بیشتری برخوردار است. او میل چندانی به دنبال كردن مباحث مابعدالطبیعه و هستی شناختی نداشت.
گویا مونتنی در مقام یك متفكر دوره ی رنسانس دریافته بود كه بشر جدیدی پدید آمده و نسبت تازه ای با عالم برقرار كرده است. این بشر جدید همان انسان اومانیست مدرن است كه مونتنی می كوشید تا از منظر و افق وجودی او به عالم و آدم نگاه کند و مباحث معناشناختی و ارزشی و اخلاقی و تا حدودی معرفت شناختی وی را طرح و تبیین نماید.
برخی مورخان مونتنی را یك اومانیست غیرمعمولی [در مقایسه با نمونه ی مثالی متفكر اومانیست قرن شانزدهم] نامیده اند، زیرا او بیش از همفكران معاصر خود [و از این نظر تا حدودی شبیه اومانیست های یكصد سال قبل از خود در سپیده دم رنسانس] شكاك و نسبی انگار بود. اما این شكاكیت درنهایت او را از جرگه ی اومانیست ها خارج نمی كند هر چند كه شاید در مقایسه با اومانیست های انتهای رنسانس [در پایان قرن شانزدهم] به او موقعیت ویژه ای می بخشد.
می گویند بر دیوار اتاق مطالعه ی مونتنی نوشته شده بود: «آنچه یقینی است این است كه هیچ چیز یقینی نیست.»
شكاكیت مونتنی به مراتب بیش تر و سهمگین تر از شكاكیت اراسموس [یكی دیگر از متفكران اومانیست رنسانس] بوده است. در واقع مونتنی و برخی دیگر از اومانیست های غربی در رنسانس بر پایه ی این شكاكیت و ترویج نسبی گرایی معرفت شناختی و اخلاقی به نفی میراث فكری قرون وسطی می پرداختند.
نفی گرایی سلبی اندیشانه ی اکثر متفكران غربی در رنسانس زمینه ساز تدریجی ظهور یقین اومانیستی و مدرن در اندیشه ی دكارت گردید. هر چند كه اكنون و قریب به چهار قرن پس از دكارت یقین عقل گرایانه و مدرن او نیز در كوران طوفان شكاكیت پسامدرنیستی به تلاطم افتاده است و طلیعه های تفكری ورای عقل اندیشی اومانیستی و مدرنیته در افق فكری و فرهنگی و تاریخی جهان ظاهر گردیده است.
مونتنی به لحاظ مذهبی مثل بسیاری از اومانیست های معاصر و یا پس از خود از صورت رسمی مسیحیت كاتولیك روی برگردانده و به نحوی الهیات طبیعی و دین داری غیر وحیاتی روی آورده بود. او به سال 1569 كتاب «الهیات طبیعی» نوشته ی رمون سبون [كه مبتنی بر الهیاتی فارغ از آموزه های ایمان یا وحی و مبتنی بر مبنا قرار دادن عقل اومانیستی بشر به عنوان پایه ی الهیات بوده است] را ترجمه و منتشر كرد. در واقع درك مونتنی از دین نوعی تفسیر اومانیستی دین است كه متمایز از تعریف ادیان ابراهیمی از دین می باشد.
مونتنی همچنین در مفاهیم دینی ای چون «معجزه»، تشكیك می كند. او دعا كردن را قبول ندارد و آن را با ورد خوانی های خرافی و اعمال جادویی مقایسه می كند. مونتنی بر خلاف آموزه های ادیان الهی عمل خودكشی را تایید می كند. وی همچنین در چارچوب یك درك پاراسایكالاجیك parapsychology و اومانیستی، پیدایی زخم ها بر بدن «قدیس فرانسیز» را نوعی نتیجه ی «قدرت تخیل» خود او می دانست و بدینسان به گونه ای سكولاریستی آن را تعریف می كرد. برخی سخنان و تحلیل های او از ماهیت رویاها، وی را پیشتاز در تفسیر اومانیستی خواب [یعنی قبل از فروید و روانكاوی او] نشان می دهد.
كلیسای كاتولیك نسبت به آراء اومانیستی مونتنی چندان روی خوش نشان نمی داد و چند دهه پس از مرگ او كتاب «رسالات» وی در لیست كتب ممنوعه ی كلیسا در ایتالیا و اسپانیا قرار گرفت.
مونتنی در قلمرو مباحث اخلاقی نیز فردی نسبی انگار و حتی شكاك بود. او هیچ تفاوتی ما بین احكام اخلاقی و آداب و رسوم قائل نمی شد و بدینسان نسبی و متغیر بودن آداب و رسوم را دلیل بر نسبی بودن احكام اخلاقی فرض می كرد.
مونتنی رساله ای تحت عنوان «دفاع از رمون سبون» نوشته است و در آن رساله به ترویج نظریه ی «اصالت نسبیت» می پردازد. او در این رساله وجود معیارهای ثابت و كلی و جهانی در زمینه ی اخلاقی و حتی زیباشناسی را رد می كند.
جالب است كه مونتنی در دهه های پایانی قرن شانزدهم همان گونه به امر متغیر بودن آداب و رسوم اقوام و ملل مختلف می نگرد كه یك مردم شناسی قرن بیستمی و همان گونه این كثرت آداب و رسوم را دلیل به اصطلاح نسبی بودن اخلاق و فرهنگ می داند كه یك مردم شناسی اومانیست قرن بیستمی.
یكی از اشتباهات اساسی مونتنی [كه البته جامعه شناسان و مردم شناسان اومانیست و اغلب ماتریالیست غربی معاصر هم بدان مبتلا هستند] این است كه در بررسی تنوع و تكثر آداب و رسوم مختلف، همه ی آنها را به یكسان، بر حق فرض می كند و در نظر نمی گیرد كه وجود مجموعه ی متكثری از آداب و رسوم مختلف و متغیر دلیل درست و برحق بودن همه ی آنها نیست و با تكیه بر تعریف كمال وجودی در انسان و غایات زندگی او می توان مبنایی ثابت برای فهم و تحلیل و نقد و ارزیابی آداب و رسوم متكثر و متعدد یافت و برای همه ی آنها به یكسان به طور برابر ارزش قائل نشد.
در واقع وجود ده ها و چه بسا صدها صورت اخلاقی و یا فرهنگی غلط و شرك آلود و كفرآمیز و به اعتباری ضداخلاقی و بر خلاف رشد و كمال انسانی، نافی وجود معیارها و میزان های ثابت برای درك كمال و رشد از تدانی و انحطاط و نافی وجود یك صورت اصیل و كامل معنوی و اخلاقی و فرهنگی نمی باشد.
مشكل مونتنی در این است كه او به دلیل تفسیر اومانیستی كه از آدم و عالم داشت، معیار و میزان و تعریف رشد و كمال اخلاقی و فرهنگی و انسانی را در دست نداشت و از این رو در برهوت نسبی انگاری و فراتر از آن شكاكیت سرگردان گردیده بود.
در یك نگاه و به طور اجمال می توان ویژگیهای اصلی آراء و جایگاه فلسفی مونتنی را این گونه فهرست كرد:
● مونتنی متفكری اومانیست بود.
● اگر چه دارای گرایش های نیرومند فلسفی بود اما هیچ گاه یك نظام منسجم فلسفی پدید نیاورد.
● مونتنی به عنوان یك اومانیست از كاتولیسیسم بریده بود. او بسیاری از باورهای مذهبی را قبول نداشت و معتقد به نحوی الهیات طبیعی در برابر الهیات وحیانی بود.
● مونتنی در قلمرو معرفت شناسی و مباحث اخلاقی و ارزش شناسی پیرو نسبی انگاری و مروج شكاكیت بود. شكاكیت معرفت شناختی او در واقع محاكات نگرش سلبی و نسبی انگار و شكاك رنسانس بود.
● وجه غالب شكاكیت مونتنی متوجه نفی میراث تفكر فزون وسطایی بود.
● شكاكیت مونتنی بستر ساز ظهور یقین اومانیستی دكارت بود كه در قرن بستم و با فرارسیدن دوران انحطاط غرب مدرن آن یقین اومانیستی دكارتی اینك فروریخته و از بین رفته است.
میشل اكم دو مونتنی فیلسوف شكاك و اومانیست فرانسوی به سال 1533 م به دنیا آمد. پدر او اشراف زاده ای از مردم گاسكونی و مادرش زنی اسپانیایی تبار و یهودی بود. با این كه می توان مونتنی را متفكری با مذاق فلسفی دانست اما در این نكته تردیدی نیست كه او دارای یك جهان بینی فلسفی سیستماتیك و منسجم نبود.
میشل مونتنی به اقتضاء عصر و شرایط تاریخی ای كه در آن به دنیا آمده و زیسته است چونان آئینه ای نشانگر روح شكاك سلبی نگر رنسانس تمدن اومانیستی است. ظاهرا مونتنی فرزند خانواده های اشرافی بوده است. میشل مونتنی به سال 1570 یعنی در نزدیكی چهل سالگی از كار موظف روزانه [او دارای منصب فضایی بود] خود را بازنشسته كرده و در ملك ییلاقی خود انزوا گزیده و به مطالعه و تا حدی نگارش پرداخت.
در ملك مونتنی برج دواری وجود داشت كه مونتنی در طبقه ی سوم آن برای خود كتابخانه ای درست كرده بود و اغلب ساعات روز را در آنجا می گذراند. در حدود دو سال بعد این زندگی انزوا گزینانه را كناری نهاد و برای سفر به آلمان و سویس و ایتالیا رفت.نزدیك به یك سال بعد به فرانسه برگشت و برای دو دوره به مقام شهرداری در بوردو برگزیده شد. از مونتنی رساله ی معروف «مقالات» به جای مانده است كه تالیف آن حاصل دوران متاخر عمر او است. او به سال 1598 در گذشته است.
مونتنی متفكری اومانیست است. او در دوران رنسانس می زیست و كاملا به رویكردهای مبنائی آن دوره وفادار بود. در واقع گویا مونتنی هم به لحاظ تاریخی فرهنگی اومانیست بود [یعنی به دائر مدار بودن وجود بشر اعتقاد داشت] و هم به لحاظ ادبی از طرفداران رویكرد اومانیسم ادبی بود [یعنی علاقمند به خواندن آثار كلاسیك نویسندگان باستان و معتقد به الگو گرفتن از آنها]. مونتنی در دوران نوجوانی در مدرسه ی گاین بر پایه ی اصول اومانیست های ادبی آموزش دیده بود. او نزد اومانیست هایی چون مارك آنتوان موره و جرج بوگنن [كه بعدها به اومانیست های معروفی بدل شدند] تحصیل كرده بود.
برای مونتنی به عنوان یك فیلسوف، مطالعه ی آدمی از منظر ماهیت و شرایط وجودی او و نیز مباحث مربوط به ارزش شناسی و اخلاقیات از اولویت و اهمیت بیشتری برخوردار است. او میل چندانی به دنبال كردن مباحث مابعدالطبیعه و هستی شناختی نداشت.
گویا مونتنی در مقام یك متفكر دوره ی رنسانس دریافته بود كه بشر جدیدی پدید آمده و نسبت تازه ای با عالم برقرار كرده است. این بشر جدید همان انسان اومانیست مدرن است كه مونتنی می كوشید تا از منظر و افق وجودی او به عالم و آدم نگاه کند و مباحث معناشناختی و ارزشی و اخلاقی و تا حدودی معرفت شناختی وی را طرح و تبیین نماید.
برخی مورخان مونتنی را یك اومانیست غیرمعمولی [در مقایسه با نمونه ی مثالی متفكر اومانیست قرن شانزدهم] نامیده اند، زیرا او بیش از همفكران معاصر خود [و از این نظر تا حدودی شبیه اومانیست های یكصد سال قبل از خود در سپیده دم رنسانس] شكاك و نسبی انگار بود. اما این شكاكیت درنهایت او را از جرگه ی اومانیست ها خارج نمی كند هر چند كه شاید در مقایسه با اومانیست های انتهای رنسانس [در پایان قرن شانزدهم] به او موقعیت ویژه ای می بخشد.
می گویند بر دیوار اتاق مطالعه ی مونتنی نوشته شده بود: «آنچه یقینی است این است كه هیچ چیز یقینی نیست.»
شكاكیت مونتنی به مراتب بیش تر و سهمگین تر از شكاكیت اراسموس [یكی دیگر از متفكران اومانیست رنسانس] بوده است. در واقع مونتنی و برخی دیگر از اومانیست های غربی در رنسانس بر پایه ی این شكاكیت و ترویج نسبی گرایی معرفت شناختی و اخلاقی به نفی میراث فكری قرون وسطی می پرداختند.
نفی گرایی سلبی اندیشانه ی اکثر متفكران غربی در رنسانس زمینه ساز تدریجی ظهور یقین اومانیستی و مدرن در اندیشه ی دكارت گردید. هر چند كه اكنون و قریب به چهار قرن پس از دكارت یقین عقل گرایانه و مدرن او نیز در كوران طوفان شكاكیت پسامدرنیستی به تلاطم افتاده است و طلیعه های تفكری ورای عقل اندیشی اومانیستی و مدرنیته در افق فكری و فرهنگی و تاریخی جهان ظاهر گردیده است.
مونتنی به لحاظ مذهبی مثل بسیاری از اومانیست های معاصر و یا پس از خود از صورت رسمی مسیحیت كاتولیك روی برگردانده و به نحوی الهیات طبیعی و دین داری غیر وحیاتی روی آورده بود. او به سال 1569 كتاب «الهیات طبیعی» نوشته ی رمون سبون [كه مبتنی بر الهیاتی فارغ از آموزه های ایمان یا وحی و مبتنی بر مبنا قرار دادن عقل اومانیستی بشر به عنوان پایه ی الهیات بوده است] را ترجمه و منتشر كرد. در واقع درك مونتنی از دین نوعی تفسیر اومانیستی دین است كه متمایز از تعریف ادیان ابراهیمی از دین می باشد.
مونتنی همچنین در مفاهیم دینی ای چون «معجزه»، تشكیك می كند. او دعا كردن را قبول ندارد و آن را با ورد خوانی های خرافی و اعمال جادویی مقایسه می كند. مونتنی بر خلاف آموزه های ادیان الهی عمل خودكشی را تایید می كند. وی همچنین در چارچوب یك درك پاراسایكالاجیك parapsychology و اومانیستی، پیدایی زخم ها بر بدن «قدیس فرانسیز» را نوعی نتیجه ی «قدرت تخیل» خود او می دانست و بدینسان به گونه ای سكولاریستی آن را تعریف می كرد. برخی سخنان و تحلیل های او از ماهیت رویاها، وی را پیشتاز در تفسیر اومانیستی خواب [یعنی قبل از فروید و روانكاوی او] نشان می دهد.
كلیسای كاتولیك نسبت به آراء اومانیستی مونتنی چندان روی خوش نشان نمی داد و چند دهه پس از مرگ او كتاب «رسالات» وی در لیست كتب ممنوعه ی كلیسا در ایتالیا و اسپانیا قرار گرفت.
مونتنی در قلمرو مباحث اخلاقی نیز فردی نسبی انگار و حتی شكاك بود. او هیچ تفاوتی ما بین احكام اخلاقی و آداب و رسوم قائل نمی شد و بدینسان نسبی و متغیر بودن آداب و رسوم را دلیل بر نسبی بودن احكام اخلاقی فرض می كرد.
مونتنی رساله ای تحت عنوان «دفاع از رمون سبون» نوشته است و در آن رساله به ترویج نظریه ی «اصالت نسبیت» می پردازد. او در این رساله وجود معیارهای ثابت و كلی و جهانی در زمینه ی اخلاقی و حتی زیباشناسی را رد می كند.
جالب است كه مونتنی در دهه های پایانی قرن شانزدهم همان گونه به امر متغیر بودن آداب و رسوم اقوام و ملل مختلف می نگرد كه یك مردم شناسی قرن بیستمی و همان گونه این كثرت آداب و رسوم را دلیل به اصطلاح نسبی بودن اخلاق و فرهنگ می داند كه یك مردم شناسی اومانیست قرن بیستمی.
یكی از اشتباهات اساسی مونتنی [كه البته جامعه شناسان و مردم شناسان اومانیست و اغلب ماتریالیست غربی معاصر هم بدان مبتلا هستند] این است كه در بررسی تنوع و تكثر آداب و رسوم مختلف، همه ی آنها را به یكسان، بر حق فرض می كند و در نظر نمی گیرد كه وجود مجموعه ی متكثری از آداب و رسوم مختلف و متغیر دلیل درست و برحق بودن همه ی آنها نیست و با تكیه بر تعریف كمال وجودی در انسان و غایات زندگی او می توان مبنایی ثابت برای فهم و تحلیل و نقد و ارزیابی آداب و رسوم متكثر و متعدد یافت و برای همه ی آنها به یكسان به طور برابر ارزش قائل نشد.
در واقع وجود ده ها و چه بسا صدها صورت اخلاقی و یا فرهنگی غلط و شرك آلود و كفرآمیز و به اعتباری ضداخلاقی و بر خلاف رشد و كمال انسانی، نافی وجود معیارها و میزان های ثابت برای درك كمال و رشد از تدانی و انحطاط و نافی وجود یك صورت اصیل و كامل معنوی و اخلاقی و فرهنگی نمی باشد.
مشكل مونتنی در این است كه او به دلیل تفسیر اومانیستی كه از آدم و عالم داشت، معیار و میزان و تعریف رشد و كمال اخلاقی و فرهنگی و انسانی را در دست نداشت و از این رو در برهوت نسبی انگاری و فراتر از آن شكاكیت سرگردان گردیده بود.
در یك نگاه و به طور اجمال می توان ویژگیهای اصلی آراء و جایگاه فلسفی مونتنی را این گونه فهرست كرد:
● مونتنی متفكری اومانیست بود.
● اگر چه دارای گرایش های نیرومند فلسفی بود اما هیچ گاه یك نظام منسجم فلسفی پدید نیاورد.
● مونتنی به عنوان یك اومانیست از كاتولیسیسم بریده بود. او بسیاری از باورهای مذهبی را قبول نداشت و معتقد به نحوی الهیات طبیعی در برابر الهیات وحیانی بود.
● مونتنی در قلمرو معرفت شناسی و مباحث اخلاقی و ارزش شناسی پیرو نسبی انگاری و مروج شكاكیت بود. شكاكیت معرفت شناختی او در واقع محاكات نگرش سلبی و نسبی انگار و شكاك رنسانس بود.
● وجه غالب شكاكیت مونتنی متوجه نفی میراث تفكر فزون وسطایی بود.
● شكاكیت مونتنی بستر ساز ظهور یقین اومانیستی دكارت بود كه در قرن بستم و با فرارسیدن دوران انحطاط غرب مدرن آن یقین اومانیستی دكارتی اینك فروریخته و از بین رفته است.

