13 Feb 2009,1:28 PM
امپریالیزم نئولیبرال آمریكا

نویسنده: شهریار - زرشناس
ایدئولوژی “لیبرالیسم كلاسیك” پس از جنگ جهانی اول و در پی بحرانهای اقتصادی - اجتماعی عظیمی كه در اروپای نیمهی دوم قرن نوزدهم و دو دههی آغازین قرن بیستم پدید آورده بود، رو به افول نهاد. در پی این افول و انحطاط میدان برای رویكردهای “سوسیال- دموكراتیك” و معتقد به “اقتصادِ ارشادی” باز گردید. به لحاظ سیاسی نیز طرفداران لیبرالیسم كلاسیك در محاق رفتند و نحوی پیوند و آمیزش میان لیبرالیزم و سیوسیالیسم جهت حفظ كلیت و اركان تمدنِ سرمایهسالارِ متكی به آرمانهای عصر به اصطلاح “روشنگری” پدید آمد كه حاصل آن همانا ایدئولوژی لیبرالیسمِ تعدیل شدهای به نام لیبرالیزمِ سوسیال دموكرات یا آنگونه كه بیشتر معروف است “سوسیال دموكراسی” اروپایی و پیروی از تئوری اقتصاد ارشادی و آراء “جان مینار كینز” بود.
در آلمان پس از جنگ جهانی اول [جمهوری وایمار] سوسیال دموكراتها قدرت گرفتند و در انگلستان “حزب كارگر” بر لیبرالهای كلاسیك غلبه یافت. مدتی بعد در اسپانیا نیز مدلی از جمهوری سوسیال دموكرات برپا گردید كه البته چندان دوام نیافت و در فرانسه نیز اوضاع تقریباَ شبیه این بود. سوسیال دموكراتها اگرچه اركانِ تئوریك ایدئولوژی لیبرالیسم و روح سرمایهسالار آن را قبول داشتند، اما معتقد بودند كه جهت حفظ نظامهای سرمایهداری خصوصی و لیبرال از خطر اعتراضات و اعتصابات كارگری و قیامهای مردمی باید لبهی عریان و تیز منطقِ استثمارِ بیرحم سرمایهدارانه را پنهان كرد و با افزایش نسبی مالیاتها و اختصاص بخش ناچیزی از سودها و درآمدهای متكاثر زرسالاران بورژوا، برخی امكانات از قبیل مدارس دولتی رایگان، بیمهی بیكاری و نظایر اینها را در اختیار طبقات فرودست قرار داد تا از وقوع انفجارهای انقلابی كه مختلكنندهی نظم كلی رژیمهای مدافع زرسالاران بورژوا است، جلوگیری گردد. این روند توجه به سوسیال دموكراسی لیبرال ، در ساختار سیاسی اروپا ریشه دواند و پس از ظهور و سقوط فاشیسم موسولینی و نازیسمِ هیتلری و تا اواخر دههی 1970 م. به عنوان رویكرد غالب باقی ماند و اگرچه در پی بحران ركود شدید سال 1975 م. و شوك ناشی از افزایش بهای نفت [1973 م] و شرایط پدید آمدهی پس از آن، “مارگارت تاچر” و پس از او “جان میجر” به عنوان خشنترین و صریحترین صورت لیبرالیسم كلاسیك احیاء شده [یعنی نئولیبرالیسم] در انگلیس به قدرت رسیدند و موقعیت سوسیال دموكراتها در اروپا تا حدود زیادی تضعیف گردید اما هژمونی دیرپای آنان به ویژه در رویكرد نسبت به “اقتصاد ارشادی” تا حدودی پابرجا ماند و پهنهی اروپای قارهای [اروپا منهای بریتانیا] به طور مطلق تحت كنترل نئولیبرالها قرار نگرفت. در انگلیس نیز رویكرد تعدیل شدهای از اندیشهی سوسیال دموكراتیك مجدداَ در اواخر قرن بیستم قدرت گرفت. اساساً ساختار اقتصاد كشورهای اروپایی و ضریب آسیبپذیری بیشتر آنها در برابر اعتراضات مردمی موجب گردیده كه جریان راستِ نو [نئولیبرالیسم] كه داعیهدار دفاع صریح و عریان و بیرحمانه از سرمایهداری انحصاری خصوصی و استعمار ملل دیگر است [و آن را میتوان “امپریالیز نئولیبرال” یا “جناحِ هارِ امپریالیزم لیبرال” نامید] نتوانست قدرت مطلقالعنان را به دست آورد و كلیت نظامهای سرمایهسالاری امپریالیستی در اروپا تا حدودی همچنان با تكیه بر تاكتیكهای سوسیال دموكراتیك [كه به لحاظ مبادی و غایات به ساحات كاپیتالیسم تعلق داشته و مدافع تداوم حیات امپریالیزم لیبرال منتها در فرمی ظریفتر است] به حیاتِ بحرانزده و فرتوتِ خود تا امروز ادامه داده است.
در ایالات متحده آمریكا اما وضع تا حدود زیادی متفاوت است. آمریكا اصلیترین تجسم سرمایهداری لیبرال در معنای موردنظر “جانلاك” و “آدام اسمیت” بوده است. ساختار اقتصاد ایالات متحده از ابتدا بر پایهی مالكیتهای خصوصی فعال بنا گردید و از اواخر قرن نوزدهم و به ویژه پس از اجرای پروژهی پرشتاب صنعتی كردن كه پس از پیروزی “آبراهام لینكن” در جنگهای داخلی به اجرا درآمد، در سالهای نخست قرن بیستم به یك اقتصاد مبتنی بر مالكیتهای غولآسا و انحصاری شركتهای عظیم صنعتی، نظامی، نفتی و مجتمعهای عظیم مالی تحت كنترل بانكهای خصوصی تغییر شكل داد. در واقع آمریكا در سال 1918 و در پایان جنگ جهانی اول یك امپریالیست لیبرال بود كه میل چندانی به اجرای سیاستهای سوسیال دموكراتیك از خود نشان نمیداد. “وودروویلسون” رئیسجمهور تعیینشده از طرف “حزب لیبرال - دموكرات” آمریكا نیز اگرچه سر و صدای زیادی در خصوص “سیاست مالیات بر درآمد” به راه انداخت، اما در واقع با تسامحی كه در برابر تقلبهای غیرقانونی سرمایهدارانی چون “راكفلر” و “مورگان” جهت نپرداختن مالیات از خود نشان داد و با حمایت گستردهی كسانی چون “سناتور آلدریچ”، حلقهی الیگارشیمالی آمریكا و سیطرهی آن را تنگتر و قویتر نمود و فشار به اصطلاح “لایحهی اصلاحات” را بر طبقات متوسط خراب نمود و در پی آن كاست (Caste) مالی حاكم بر انحصارات غولآسای امپریالیستی آمریكا صورت فشردهتر و بستهتری یافت.
اما لیبرالیسم كلاسیك به دلیل تعمیق بحران جهانی اقتصاد لیبرالی و اوجگیری اعتراضات كارگری و سودجویی سیریناپذیر و كوتهبینانهی خانوادههای مالی حاكم بر اقتصاد آمریكا، سرانجام در این كشور نیز از نفس افتاد و در فاصلهی سالهای 1929 م. تا 1933 م. مدل اقتصاد لیبرالی كلاسیك در آمریكا با بحرانی هولناك روبهرو شد كه پیش از آن نظیر و سابقهای در تاریخ آمریكا نداشته است. البته مطابق معمول محافل الیگارشی حاكم بر آمریكا با اخراج گستردهی كارگران و تعطیلی كارخانهها و كاهش گستردهی تولید بار سنگین فشار را بر كارگران و كشاورزان و اقشار مصرفكنندهی متوسط سرشكن كردند. اما به هر حال بروز بحران 1929 [كه به “بحران والاستریت” معروف است] موجب شد كه باند “شورای روابط خارجی” و محفل سرمایهی مالی در هیأت حاكمهی آمریكا به سمت استفادهی كنترلشده و كمرنگ از برخی مؤلفههای سوسیال دموكراتیك [البته بسیار تعدیل شده و كمرنگتر از مدل اروپایی آن] گرایش پیدا كند. این بود كه با الهام از تئوریهای اقتصادی “كینز” تا حدی دست قوهی مجریه در مالیاتگیری از كلانسرمایهداران جهت مقابله با بحران را باز گذاردند. این برنامه كه توسط “فرانكلین روزولت” رئیسجمهور فراماسونر آمریكایی جامهی عمل پوشید به (New Deal) یا “برنامهی جدید” معروف است. در پیش گرفتن “نیو دل” (New Deal) و نیز ورود آمریكا به جنگ جهانی دوم و بهرهگیری از غنائم عظیم آن موجب شد اقتصاد آمریكا بحران خطرناك “وال استریت” را پشت سر بگذارد. البته اقتصاد آمریكا در سالهای پس از جنگ جهانی دوم همچنان دارای گرایش پررنگ لیبرال - كلاسیك بود و صبغهی سوسیال دموكراتیك بر آن حاكم نبود اما سیاستهای اقتصادی روزولت و برخی توجهات به خدمات اجتماعی، هژمونی مطلقهی مدل لیبرالیسم كلاسیك را به یك اقتصاد امپریالیستی نیمهلیبرال [از منظر تعریف كلاسیك لیبرالیسم] تغییر حالت داده بود. در طول سالهای دههی 1950 نزدیك به 25% جمعیت آمریكا گرفتار فقر بودند و تبعیضات نژادی، سیاهپوستان را اسیر محرومیتها و خصومتهای گستردهی اجتماعی ساخته بود اكثریت طبقهی متوسط جامعهی آمریكایی هراسان از تكرار تجربهی تلخ بحران والاستریت، رویكرد تنگنظرانه و حقیرانه و حریصانهی مادی - مصرفی در پیش گرفته بود.
دههی سالهای 1960 و 1970 سالهای ظهور گستردهی بحرانِ اجتماعی و اخلاقی، شكلگیری مبارزات ضدتبعیض نژادی سیاهپوستان آمریكایی، رواج وحشتناك هیپیسم و بیبندوباریهای جنسی و به گِل نشستن كشتی سیاستهای تجاوزكارانه و امپریالیستی آمریكا در ویتنام، كامبوج، اتیوپی و خاورمیانه بود.
از سال 1975 م. نیز بحران بزرگ ركودی اقتصادهای امپریالیستی و سوسیال امپریالیستی آغاز گردید. در چنین فضایی بود كه تیمی از اقتصاددانان راستگرای مدافع لیبرالیسم كلاسیك این دعوی را مطرح كردند كه برای برونرفت از بحران ركودی سرمایهداری جهانی، رویكرد سوسیال دموكراتیك در اروپا و نیز اندك گرایشهای حمایتی نسبت به فقرا در اقتصاد باید كنار گذاشته شود و بازگشت به منطق لخت و بیرحم سرمایه و بازار باید مبنای سیاستگذاریهای اقتصادی قرار گیرد. این جریان كه دعوی احیاء لیبرالیسم كلاسیك را داشت و “نئولیبرالیست” نامیده میشد در 1979 م. با قدرتگیری تاچر [كه پیرو “فون هایك” اقتصاددان و ایدئولوگ نئولیبرال بود] در انگلیس و “ریگان” در آمریكا صاحب قدرت مطلقه گردید. در دیگر كشورهای اروپایی نئولیبرالیسم دوام پایدار و گستردهای پیدا نكرد اما در آمریكا از “ریگان” به بعد [تا حدودی و فقط تا حدودی به استثنای دورهی “بیل كلینتون”] نئولیبرالها به تركتازان عرصهی سیاست تبدیل شدند و “نئولیبرالیسم” به ایدئولوژی رسمی جریان غالب مجتمعهای عظیم نظامی - نفتی آمریكا بدل گردید. ریگان، جرج بوش و جورج دبلیو بوش و به ویژه تیم همراه او [افرادی چون “دیك چنی”، “ریچارد پرل” و “پاول ولفو ویتز”] از مجریان و استراتژیستهای این محفل كلان سرمایهداران نئولیبرال میباشند.
در واقع بحران اقتصادهای كاپیتالیستی سوسیال - دموكرات، كاهش نرخ سود و تعمیق ابعاد انحطاط اقتصادی - اجتماعی جامعهی آمریكا از عواملی بودند كه زمینههای قدرتیابی و سیطرهی مطلقالعنان نئولیبرالیسم را به عنوان ایدئولوژی حاكم الیگارشی مالی آمریكا فراهم ساختند.
تدوین مبانی نظری رویكرد نئولیبرالیستی در صورت مطرح كنونی آن به فعالیت پردامنه و گستردهی [و توأم با حمایتهای مالی و رسانهای محافلی از زرسالاری حاكم آمریكا] یك تیم مطالعاتی در دانشگاه شیكاگو به رهبری “فردریك فونهایك” در سالهای دههی 1970 م. و پس از آن برمیگردد. كار فشردهی تئوریك “فونهایك” و شاگرد پرآوازهاش “میلتون فریدمن” به همراه فعالیت گستردهی تبلیغی و رسانههای بخشی از مجتمع عظیم صنعتی - مالی و شركتهای غولپیكر چندملیتی فضای ذهنی لازم برای طرح شعارها و دعاوی نئولیبرالی را پدید آورد. شعارهایی چون “هیچ بدیلی جز لیبرالیسم وجود ندارد” و “رویكردهای بورژوایی غیر لیبرالی [مثل سوسیال دموكراسی] موجب پیدایی بحران بزرگ ركودی گردیدهاند پس باید به احیاء لیبرالیسم كلاسیك پرداخت” یا “راهحل عملی و ممكنی غیر از لیبرال - دموكراسی وجود ندارد”. اینها شعارهایی بود كه “كارل پوپر” و “فونهایك” و “آیزایابرلین” به صور مختلف مطرح كرده بودند. تیم فونهایك و شاگردانش رویكرد سیطرهجویانهی نئولیبرالیسم را به عنوان ایدئولوژی اصلی انحصارات و مجتمعها و شركتهای عظیم صنعتی - نظامی - نفتی و مالی در آمریكا فرموله كردند. فرمولی كه تاچر در انگلیس نیز از آن بهره گرفت. این رویكرد ایدئولوژیك بیرحم و سرمایهسالار كه در دههی هشتاد قرن بیستم و برخلاف تصور عمومی حاكم گردید “نئولیبرالیسم” نام دارد.
جامعهی آمریكا و ساختار قدرت آن و نیز اندیشهی مركزی حاكم بر آن،“تولید و باز تولید سرمایه” و“انباشت مداوم” آن را مبنای وجودی خود میداند. آن هنگام كه این پروسه دچار مشكل گردد، ساختار سیاسی و اجتماعی آمریكا رو به هرج و مرج و بحرانِ عمیق میگذارد و یا به عبارت دقیقتر، بحرانِ ساختاری آن فعلیت یافته وشكافها و تضادها و تقابلهای مبنایی نظام سرمایهسالاری ظهور علنی پیدا میكند.
آمریكای دههی شصت و هفتادِ قرن بیستم، دو دهه بحرانی فرساینده و جدّی را تحمل نمود و با پیدایش بحرانِ عمومی اقتصادهای سرمایهسالار ([نیمه لیبرالهایی چون ایالات متحده، اروپای لیبرال ـ سوسیال دموكرات، سرمایهسالاریهای سوسیالیستی) در سال 1975 وارد مرحلهی ركود و شوك و فشار ناشی از آن گردید.
در گفتار پیش گفتیم كه همین ناتوانی و زمینگیر شدن اقتصادهای سرمایهداری سوسیال دموكرات در چنبرهی بحران عمومی بود كه سبب روی كار آمدن طیف نئولیبرالها در انگلیس و آمریكای دههی 1980 و پس از آن گردید. نكته خاصّی كه دربارهی آمریكا باید بدان توجه داشت، این است كه اساساً اندیشه لیبرال ـ دموكراسی (و به تبع آن نئولیبرالیسم) وقتی در توان و وسعتِ جامعهی ایالات متحده و ساختار عظیم سرمایهداری آن سازماندهی شده باشد، نمیتواند غیر جهانی و محلّی عمل نماید و به ناچار، رویكرد نئولیبرال به سمتی حركت میكند كه تعامل آمریكا با جهان (البته از منظر اقتدار استیلا جویانه وهژمونتیك آمریكا) را افزایش دهد و به منظور رهاندنِ سرمایهداری به گِل نشستهی این كشور از بحران ركودی، ناگزیر است تا با بهرهگیری از محركهایی چون نظامگری و تزریق درآمد نفت و گشودن بازارهای تازهتر، شرایط بقا و ادامه حیات را برای كلیت این سیستم فراهم نماید.
به عبارت دیگر، ظهور و غلبهی رویكرد نئولیبرالیستی در ساختار قدرت سیاسی و اقتصاد آمریكا به هیچ وجه امری موسمی و موضعی نیست؛ زیرا فشار فرسایندهی بحرانِ عمومی رژیمهای سرمایهداری در ربع قرن پایانی سده بیستم و نیز عیان شدن ناكارآمدیها و تناقضات ذاتی و درونی ساختار جامعهی آمریكا، این كشور امپریالیست را با خطر از دست دادنِ برتری هژمونیك و موقعیت سركردگی در كل نظام استكباری روبهرو ساخت. بافت و پیچیدگی مكانیسمهای محرّك و نیز رفتاری اقتصادی سیاست در آمریكا بوده و هست به گونهای است كه از دست دادن موقعیت سركردگی، به معنی فروپاشیدن كامل ساختار جامعهی آمریكا (به ویژه با توجه به فشار نیروهای فعّال واگرا در آن كشور و نیز تركیب بافت جمعیتی آن به نفع اقلیتهای بزرگ قومی و مذهبی). یعنی وضعیت آمریكای پایان قرن بیستم مثل انگلستان پس از جنگ جهانی دوم نیست كه علیرغم از دست دادنِ موقعیت هژمونیك خود قادر باشد به زندگی و حیاتِ خود حداقل به عنوان یك كشور سرمایهداری از نفس افتاده ادامه دهد. و برای ساختار اقتصادی و اجتماعی جامعهی آمریكا، در رأس جهان نبودن به معنای تجزیه و فروپاشی سریع و زود هنگام است. از این روست كه ظهورِ نئولیبرالیسمِ افراطی و خواهان اعمال “نظم نوین جهانی” و “مدیریت جهان توسط آمریكا” (همان ایدهای كه “وودرو ویلسون” رئیس جمهور فراماسونر آمریكا در پایان جنگ جهانی اول مطرح میكرد و در دورهی ریگان و در دوره ریاست جمهوری بوشِ پدر به شكلی دیگر و در زمان ریاست جمهوری“بیل كلینتون” تحت عنوان“نئوویلسونیسم” مطرح گردیده و دنبال میشد) در واقع ناشی از نیازها و ضرورتهای ساختاری جامعهی ایالات متحده برای حفظ حیات و بقاء خود است. نتیجهی منطقی این سخن این است كه با رفتن دارودستهی بوش و مثلاً روی كار آمدن دموكراتها، تئوری ویلسونی “مدیریت جهان توسط آمریكا” و شعار معروفِ “جهان باید برای دموكراسی امن باشد” كنار گذاشته نمیشود بلكه فقط محتمل است (آن هم محتمل است) كه به دلیل كمرنگ شدن نفوذِ لابی مجتمعهای عظیم نظامی ـ نفتی، رویكرد میلیتاریستی آمریكا تا حدودی كمرنگ شود، اما روند كلی حركتِ سلطه جویانه و نیز تكیه بر فشار نظامی برای حفظ سركردگی آمریكا متوقف نخواهد شد زیرا این روند برخاسته از نیازهای وجودی سیستم حیاتی آن كشور است.
در گفتار پیشین، از “نئولیبرالیسم” سخن گفتیم اما به بیان ویژگیهای آن نپرداختیم. اینك جای آن است كه ویژگیهای اصلی نئولیبرالیسم به عنوان رویكرد حاكم در ربع قرن اخیر جامعهی آمریكا و برخی كشورهای اروپایی (و نیز ایدئولوژی اصلی استكبار سرمایه سالار در مقابل جنبشهای انقلابی و رویكردهای دینی و معنوی استقلال طلبانه و آزادی خواهانه مردم جهان) را فهرستوار بیان نمائیم:
1ـ نئولیبرالیسم معتقد به گسترش بخش خصوصی و سیطره اقتصاد بازار و كاستن از نفوذ سیاستهای حمایتی نسبت به درماندگان و فرومایهگان اجتماعی است.
2ـ ایدئولوژی نئولیبرالیسم به گونهای عریان، جنگ طلب و خشن است و به لحاظ استراتژی، صبغهی توسعهطلبانه و تجاوزكارانه دارد و برای دولت آمریكا، رسالت “بسط دموكراسی” ! و “مدیریت جهان” را قائل است.
3ـ در واقع رویكرد صریحاً خشن و جنگطلبانهی نئولیبرالیسم از یك سو ریشه در طبیعت امپریالیستی ساختار نظام حاكم بر آمریكا و مقتضیاتِ اقتصاد سرمایهسالارانه دارد و از سوی دیگر و به لحاظ تئوریك متكی به دیدگاه قیممآبانهای است كه برای آمریكا در “ریاست جهان” قائل است.
4ـ نئولیبرالیسم، ایدئولوژی رسمی و حاكم شركتهای بزرگ انحصاری و مجتمعهای عظیم صنعتی، مالی، نفتی و نظامی است و اساس تبلیغاتِ خود را بر احیاء شعارهای لیبرالی در خصوص “دموكراسی” و “آزادی اقتصادی” و “حقوق فردی” (به معنای تأیید “اتمیسم نفسانی”) قرار داده است؛ اگر چه بر پایه رویكردی تماماً میلیتاریستی به دنبال تحقق این شعارها و دعاوی است.
5ـ خشونت كنونی امپریالیزم نئولیبرال، امری ناگزیر و به طور اعم برخاسته است از بحرانِ عمومی اقتصاد كاپیتالیستی و شرایط رو به انحطاط و وضعیت دشوار ایالات متحده برای حفظ اتوریته و سركردگی خود و خواهناخواه رویكردی اجتناب ناپذیر دارد كه جهان را یقیناً با جنگهای خونین محلی و منطقهای و بحرانهای فراگیر بینالمللی و حتی یك جنگ بسیار مهیب و ویرانگر جهانی روبهرو خواهد ساخت. بنابراین رویكرد استبدادی در داخل آمریكا و استراتژی جنگطلبانه در بیرون از مرزهای آن كشور، برخاسته از ذات نئولیبرالیسم و شرایط كنونی جامعهی آمریكا است و به هیچ روی امری تصادفی یا موسمی نیست.
6ـ ایدئولوژی نئولیبرالیسم اساس مشروعیت خود را از باورهای عصر روشنگری و تفسیر تاریخ بر پایه “نظریهی پیشرفت” میگیرد و برخلاف متدلوژی پوزیتیویستی و معرفتشناسی نسبیانگار لیبرالیسم، به شدّت بر جهانشمول بودن ارزشهای “مدل زندگی آمریكایی” و جهان نگری نئولیبرال معتقد است و علیرغم نزدیك به سه دهه شعار سردادن علیه ایدئولوژی و رویكرد ایدئولوژیك برخوردی شدیداً ایدئولوژیك و جزماندیشانه دارد.
7ـ دولت آمریكا در شرایطی قرار دارد كه به دلیل اقتضائات ناشی از اقتصاد امپریالیستی، طمعورزیهای بیپایان جهانی، حركت پر شتاب در سیر قهقرایی و سقوطِ حیات خود، برای حفظ بقا راهی جز بسط قدرت و سلطه خود با تكیه بر نیروی نظامی (به عنوان اصلیترین اهرم توانمندی خویش) به منظور بازتولید سرمایه ندارد.
به عبارت دیگر، ساختار جامعه و اقتصاد آمریكا به گونهای است كه جهت تداوم حیات، نیازمند باز تعریف موقعیت استراتژیك خود در جهان به عنوان مدیر و دارای عنصر هژمونیك است آن هم حول محور منافع شركتهای بزرگ مالی خود.
ایدئولوژی نئولیبرالیسم به دلیل ظرفیت وحدت بخشی آن (در داخل و خارج آمریكا) برای جناحهای مختلف سرمایه آمریكایی، به عنوان تنها گزینهی ایدئولوژیك برای تداوم حیات آن كشور مطرح است و كنار گذاشتن آن بیتردید زمینههای تنزّل سریع آمریكا را از موقعیت كنونی خود (به عنوان سركردهی جهان امپریالیستی) فراهم خواهد ساخت. هر چند كه تداوم رویكرد كنونی نیز آمریكا را با انبوهی از مشكلات وسیع در داخل و به ویژه خارج آمریكا درگیر میسازد.
سیطرهی نئولیبرالیزم به معنای یورش سرمایهی بزرگ انحصاری آمریكایی است كه برای بخشی از مردم آمریكا و همهی جهانیان چیزی جز جنگ و كشتار بیرحمانه و تشدید بیعدالتیها و فقر و فاصله طبقاتی و یك استبداد ویرانگر و تمامیت طلب لیبرال ـ سرمایهدارانه حاصلی نخواهد داشت. اگرچه تیم“بوش” و “پاول وولفیتز” و “ریچاردپول” بیانگر آراء و خواستهای تندروترین گرایش نئولیبرالیسم جهانخوار هستند، اما باید توجه داشت كه نئولیبرالیسم، ایدئولوژی ناگزیر جامعهی بحرانزدهی آمریكا است و روی كار آمدن دموكراتها فقط ممكن است تا حدودی شتاب و سرعت رویكردهای جنگطلبانه و تجاوزكارانه و صراحت و عریانی آنها را اندكی بكاهد و تعدیل نماید، اما مایل به ایجاد تغییری كلی و مبنایی در رویكرد نئولیبرالیستی (به ویژه از منظر اهداف توسعه طلبانه) نبوده و نخواهد بود.
اساسِ منطق نئولیبرالی در درون كشورهای امپریالیستی برای انبوه فرودستان و عناصر دِكلاسه. و خانهخراب، طرح مسأله به صورت انتخاب میان “مرگ” و “زندگی” است و آنها كه توانِ مبارزه در میدانِ بیرحمِ مسابقهی انباشت سرمایه و استثمار وحشیانه را ندارند باید حذف گردیده و گزینهی “مرگ” را برگزینند؛ و همینطور در نظام پر فشار سلطه استكباریای كه امپریالیزم نئولیبرال پدید آورده است، ملتها و دولتهایی كه قادر به دفاع از هوّیت و تمامیت ارضی و عزّت ملی خود نباشند، راه و چارهای جز برگزیدن مرگ و نابودی ندارند.
در شرایط كنونی جهان و یورش استعمار نئولیبرالیستی ایالات متحده برای بلعیدن دنیا، كشور و انقلاب ما به دلایل عدیده اصلیترین كانون فشارها و تهاجمات كاپیتالیستهای نئولیبرال میباشد. (مثل پرچمداری آرمانگرایی انقلابی ـ اسلامی به عنوان آلترناتیوی در برابر نئولیبرالیسم، تكیه داشتن بر پشتوانه عظیم اسلام فقهاتی و روحانیت استقلال طلب و مبارز، حمایت طیفی از نیروهای فعال مردمی، قدرت بالقوه و بالفعل الگوسازی و بیدار بخشی برای سایر مردمان در جهان اسلام و حتی ملل محروم موسوم به جهان سوم، قرار داشتن در منطقهی حسّاس خاورمیانه آن هم به عنوان كانون اصلی و نیرومند ستیهندگی علیه صهیونیسم، بهرهمندی ازتوان نسبی بالا در آسیب رسانی به رژیم اشغالگر قدس و منافع حیاتی آمریكا، دارا بودن منابع گستردهی نفت و ظرفیت تبدیل شدن به بازار تام وتمام و پرجمعیت و طفیلی كالاها و سرمایههای آمریكا و … ). این مبارزه برای ما و حتی برای امپریالیسم آمریكا، مبارزه مرگ و زندگی است و هر چقدر هم كه زبان دیپلماسی و چانهزنی و بازیهای سیاسی به كار گرفته شود، باز تقابل ذاتی و مبنایی ما بین آرمان عدالت طلب اسلامی و استكبار نئولیبرالیستی پابرجا است.
اولین گام برای پیروزی در این مقابله، درك ماهیت اجتنابناپذیر و غیر قابل تغییر خصومت آمریكا با ایران است. در چنین رابطهای هر گونه حركت انفعالی و زبونانه جز گام زدن به سوی مرگ خود معنای دیگری ندارد. قویترین ابزار تهاجم نئولیبرالیسم در این ستیز، فشار و جنگ روانی ـ رسانهای و تكیه كردن بر فعالیت میكروبهای نفوذی فرهنگی در جامعه و ساختار نظامِ اسلامی است. تجاوز نظامی فقط و فقط آن زمانی صورت میگیرد كه میكروبهای نفوذی فرهنگی و جنگ پر فشار رسانهای توانِ دفاعی ما را (كه مبتنی بر یقین اسلامی و آرمان شهادت طلبی و عزّت و افتخار حسینی و عدالت علوی است). از بین برده و یا تضعیف كرده باشند و این كاری است كه سربازان بدون یونیفرم فرهنگی دشمن، امروز علیه انقلاب و ایمان و باورهای دینی مردم انجام میدهند.
نگاهی به شرایط داخلی آمریكا و موقعیت جهانی آن نشان میدهد كه عربدهكشیهای میلیتاریستی آن، فریادِ نفس كش طلبیدنِ قلدری پیروز و سرحال نیست؛ بلكه عربدههای از سر استیصال غولِ تیرخوردهای است كه تصویر پر هراس مرگ او را به وحشت افكنده و او تنها راه نجات خود را در گرد وخاك كردن و لگد به دیگران زدن و فریادِ بلند قلدرانه (اما از سر ضعف) سر دادن یافته است.
اگر مقاومت پراكندهی نظامی در عراق گسترش یافته و صبغهی مردمی نیز پیدا كند و نیز اگر در ایران، ارادهی منسجم مقتدری حول ولایت فقیه و یقین طلبی آرمانگرایانهی اسلامی، به گونهای اصول گرایانه [اما با تدبیر] به هیاهوی پر فشار جنگ روانی ـ رسانهای و تهاجم فرهنگی میكروبهای نفوذی غرب پاسخ دهد، بیتردید در چشمانداز معادلات جهانی، ادامهی حیات آمریكا نه در دراز مدت كه حتی در میان مدت با مخاطرات جدّی روبهرو گردیده و نئولیبرالیزم به جای اینكه ایدئولوژی منجی سرمایهداری امپریالیستی باشد، كاتالیزور انقراض و فروپاشی آن خواهد گردید.

