12 Jul 2009,4:55 PM
جريان شناسي روشنفكري ديني
اصطلاح روشنفكری دارای دو وجه است وجه عام كه به معنای تحصیل كرده بودن، آزاد اندیش بودن، به علوم دیگر آشنا بودن و... است و وجه خاص كه ناظر به جریانی فكری است كه مختصات و ویژگیهای مخصوص خود را دارد. مراد از روشنفكری در بحثهای نظری، مفهومی تاریخی ـ فرهنگی است كه بیانگر جهت گیری هایی خاص است. بعد از طرح ریزی بنیان های تفكر مدرن توسط فیلسوفانی همچون دكارت (۱۶۵۰ میلادی)، بیكن (۱۶۲۶ میلادی)، جان لاك و... و بیان این بنیان ها به صورت نظری و منسجم، فیلسوفانی موسوم به فیلسوفان عصر روشنگری ظهور كردند كه نقش اصلی آنها بیان تفصیلی فلسفه مدرن و وارد كردن آن در جامعه و در میان مردم بود. فیلسوفانی مثل دنیس دیدرو (۱۷۸۴میلادی)، ژان ژاك روسو (۱۷۷۸میلادی)، ولتر (۱۷۷۸ میلادی) این افراد اغلب روزنامه نگار، نمایشنامه نویس و یا به مفهوم قرن هجدهمی كلمه رمان نویس بودند و به فلسفه محض نمی پرداختند. این دسته از افراد، نخستین كسانی بودند كه در غرب، روشنفكر نامیده می شدند. این افراد خود را نماینده عصری می دانستند كه بشر وحی را كنار گذاشته و زندگی خود را با تكیه بر خرد منقطع از وحی اداره می كند. لذا وقتی در باب روشنفكری صحبت می كنیم از یك وضعیت خاص تاریخی صحبت می كنیم و روشنفكران كسانی هستند كه به عنوان سخنگویان و نمایندگان تمدن و تفكر مدرن ظاهر شده اند و از مرزهای مدرنیته دفاع كرده و تفكر مدرنیته را از اجمال فلسفی به تفصیل سیاسی، حقوقی، اقتصادی واجتماعی در آوردند.

طبق این تعریف اندیشمندان بزرگی همچون فارابی، ابن سینا، ملاصدرا و... روشنفكر محسوب نمی شوند چرا كه روشنفكر فرزند و سخنگوی مدرنیته در بعد اجتماعی، سیاسی، حقوقی و... است و روشنفكری جریانی است كه بیانگر خواست ها و آمال مدرنیته است.
روشنفكری دینی هم با توجه به آنچه كه گفته شد یك مفهوم پارادوكسیكال محسوب می شود. تفكر دینی متعلق به یك افق تاریخی - فرهنگی خاصی است كه مبتنی بر وحی است و رهبران این تفكر، پیامبران و روحانیان هستند. درحالی كه روشنفكری دقیقاً براساس عقل منقطع از وحی بناشده است و با انكار وحی و نفی هرگونه تفكر غیر عقلانی، غیر فلسفی و غیر اومانیستی معنا پیدا می كند. پس روشنفكری دقیقاً در تناقص با مفهوم دینی قرار می گیرد. اما فارغ از این بحثهای مفهومی و در حیطه عمل، ما شاهد آن هستیم كه افرادی سعی در پیوند زدن روشنفكری و دین و ساختن مفهومی به نام روشنفكری دینی نموده اند و از آنجایی كه مرزهای این دو مفهوم كاملاً متمایز از یكدیگر است لاجرم تفكر روشنفكری دینی، تفكری التقاطی می شود. برای شناخت دقیق مختصات این جریان لازم است مروری بر تاریخچه شكل گیری آن در ایران داشته باشیم. جریان روشنفكری دینی در ایران از ابتدای شكل گیری (دوران مشروطه) تا به امروز در چهار دوره قابل بررسی است. دوره اول، دوران مشروطه است كه دوران تولد روشنفكری دینی ایران است. از چهره های مؤثر در این دوره می توان به میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی (۱۳۲۸ قمری) (صاحب كتاب «احمد» و «مسالك المحسنین») و سیدجمال الدین اسد آبادی (۱۳۱۴ قمری) اشاره كرد كه سعی می كردند مطالب دینی را به گونه ای طرح كنند كه با افق مدرنیته در ستیز قرار نگیرد. به عبارت دیگر مدرنیته را مبنا قرار می دادند و بر این مبنا روشنفكری را تفسیر و تعبیر می كردند. (این عمل بسیار شبیه به كاری است كه در ادبیات اسطوره ای غربی به یك راهزن نسبت داده شده است. این راهزن پس از دزدیدن آدمها، آنها را روی تختی می خواباند و آنهایی را كه از تخت كوتاهتر بودند آنقدر می كشید كه با تخت هم اندازه شوند و اگر فردی بلندتر از تخت بود، اضافات او را اره می كرد). به تعبیر دیگر روشنفكری دینی با معیار قرار دادن مبانی مدرنیته، دین را مورد تفسیر و تعبیر قرار می دهد. این همان كاری است كه آقای سروش از آن به قبض و بسط تئوریك شریعت یاد می كند. به عبارت بهتر كار روشنفكری دینی قبض و بسط دادن به اندیشه دینی با توجه به اصالتی است كه برای مدرنیته قائل است.
از مشخصه های این دوره و شخصیت هایی كه به عنوان شاخص این دوره نام بردیم دیدگاه های ضد استبدادی و به ظاهر ضد استعماری آن است. البته بحث مفصلی در اینجا مطرح می شود كه نمی توان از افق مدرنیته علیه استعمار جنگید. چرا كه استعمار خود تجسم مدرنیته یا به عبارت بهتر تجسم بالاترین مراحل مدرنیته است و كسی نمی تواند با تكیه برافق، تفكر و ایدئولوژی مدرن، با استعمار بجنگد. این هم از آن تناقص های تاریخی است كه عده ای گرفتار آن شدند و سیدجمال هم گرفتار آن بود. دوران دوم حیات تاریخی روشنفكری دینی ایران دوران رضاشاه است. (۱۳۰۰تا۱۳۲۰) این دوره از كم فروغ ترین دوره ها در حیات روشنفكری دینی ایران است. روشنفكری دینی در این دوره حضور محسوسی ندارد. اساساً به دلیل شدت اختناقی كه در این دوره وجود دارد، هیچ جریان روشنفكری جز روشنفكری ناسیونالیست باستان گرا كه رضا شاه آن را تأیید و تبلیغ می كرد، نمی توانست به فعالیت بپردازد. در این دوره چهره شاخصی در جریان روشنفكری دینی ایران نمی بینیم، هم چنان كه در جریان روشنفكری ماركسیستی ایران هم چهره شاخصی وجود ندارد. البته شاید بتوان در این دوره كسی مانند كسروی را جزء چهره های روشنفكری دینی دانست كه آن هم حرف و حدیث زیادی درباره اش وجوددارد.
دوران سوم روشنفكری دینی ایران (۱۳۲۰تا ۱۳۵۷) دوران پربار و فعالی است. در این دوره دو، سه گرایش در روشنفكری دینی ایران ظهور می كند.
نخستین گرایش، گرایشی است كه تحت عنوان سوسیالیست های خداپرست مطرح می شود. كسانی مثل محمد نخشب، مهندس سید جلال آشتیانی از چهره های اصلی این گرایش هستند. محمد نخشب كسی بود كه اسلام را با سوسیالیسم پیوند می داد و سعی می كرد تفسیرهای سوسیال دموكراتیك از اسلام ارائه بدهد. در این گرایش هم مدرنیته اصل و مبنا بود و تنها تفاوت آن با دیگر گرایشهای روشنفكری دینی، در تمایل آن به گرایش سوسیال دموكراتیك اندیشه غرب بود. این گرایش از سال ۱۳۲۳ شمسی كه نهضت سوسیالیستهای خداپرست تشكیل شد و پس از آن تا زمان كودتای ۲۸ مرداد تحت عناوین دیگر بسیار فعال بود. بعداز مدتی به دلیل اختلاف نظر میان اعضای آن و جدا شدن از یكدیگر، كم كم محو می شود.
بعد از این گرایش، جریان دیگری در تاریخ روشنفكری ایران ظهور می كند كه جریان تأثیر گذاری است و تا امروز باقی مانده است. این گرایش از روشنفكری دینی مربوط به نهضت آزادی است كه در سال ۱۳۴۰ به عنوان یك جریان رسمی منسجم سیاسی اجتماعی، فكری پایه گذاری و تأسیس شد و قبل از آن یعنی در سالهای ۱۳۲۱و ۱۳۲۲ شمسی با فعالیت های مهندس بازرگان، یداله سحابی و تا حدودی مرحوم طالقانی در انجمن اسلامی دانشجویی شروع به حیات كرده بود. مبنا و معیار این گرایش هم مانند سایر گرایشهای روشنفكری دینی، مدرنیته است و اسلام را برمبنای مدرنیته تفسیر می كند، اما گرایش مورد علاقه آن بر خلاف سوسیالیستهای خداپرست، گرایش لیبرالیستی است. این جریان در واقع فرموله كننده رویكردی بر مبنای اصالت علم مدرن به دین است. رویكردی كه بینشهای ساینتیفیك و آمپریستی را اصل قرار می دهد و در صدد سازگار نمودن دین با آن برمی آید. منتها این توضیح لازم است كه ساینس كه روشنفكران آن را به عنوان علم مطرح می كنند، تنها صورتی از علم است و تمام علم در این صورت خاص خلاصه نمی شود. بنابراین، لازم نیست كه برای اثبات عدم تعارض دین با علم، تفسیری ساینتیستی از دین ارائه كنیم.
یك گرایش دیگر هم در این دوره ظهور می كند كه ضمن مبنا قرار دادن مدرنیته در تعبیر و تفسیر دین - مانند دیگر گرایشهای روشنفكری دینی- به سراغ سوسیالیسم ماركسیستی می رود. (برخلاف گرایشهای دیگر روشنفكری دینی كه به سراغ لیبرالیسم یا سوسیالیسم دموكراتیك رفته بودند). این جریان كه تحت عنوان مجاهدین خلق در سال ۱۳۴۴ شمسی ایجاد شد، رویكرد ماركسیستی مدرنیته را مبنا قرار داده و سعی می كند اسلام را با آن سازگار كند.
گرایش دیگری كه در این دوره ظهور می كند، جریان دكتر شریعتی است. مرحوم شریعتی به لحاظ شخصیت، به عنوان یك فرد آرمان گرا و دارای درد معنویت و دین مطرح است. تعهد اجتماعی، آرمان خواهی، عدالت طلبی، روحیه مبارزه با استعمار و درد دین داشتن از خصوصیات بارز او است اما در حوزه اندیشه از نسل همین جریان روشنفكری دینی ایران است. دست پرورده كانون نشر حقایق اسلامی بود و دوران ابتدایی حیات فكری خود را در نهضت سوسیالیست های خداپرست طی كرده بود. چهره ای كه از ابوذر مطرح می كند، چهره ایده آل سوسیالیستهای خداپرست است. منتها شریعتی دو تفاوت عمده با دیگر جریان های روشنفكری دینی رادیكال همزمان خودش داشت. اول این كه مرحوم شریعتی برخلاف دیگر گرایشهای رادیكال عمدتاً قائل به كار نظری و فرهنگی بود نه كار نظامی و دوم این كه میزان تعلق شریعتی به ماركسیسم از مجاهدین خلق كمتر بود. به عبارت بهتر روشنفكری دینی شریعتی هم یك نوع روشنفكری به اصطلاح دینی و التقاطی است، اما با تفاوت هایی در استراتژی و تاكتیك و تا حدودی اندیشه.
پس به طور كلی می توان گفت كه گرایشهای روشنفكری دینی ایران در دوره سوم (۱۳۲۰ تا ۱۳۵۷) به دو دسته كلی روشنفكری دینی لیبرال و روشنفكری دینی طرفدار گرایش های رادیكال تقسیم می شود.
پس از انقلاب اسلامی و قدرت گرفتن جریان فكری اسلام فقاهتی، تضاد شدیدی میان این جریان و جریان روشنفكری به اصطلاح دینی (روشنفكری التقاطی) صورت می گیرد. ( چه با روشنفكری التقاطی لیبرال - نهضت آزادی - و چه با روشنفكری التقاطی ماركسیست ـ مجاهدین خلق ـ البته این تضاد در سالهای قبل هم وجود داشت ولی از بعد از انقلاب این تضاد شدیدتر می شود. همین مسأله باعث شد كه جریان های روشنفكری به هم نزدیك شوند. یعنی حدوداً در دهه شصت، گرایش های مختلف درون جریان روشنفكری به ظاهر دینی ایران به هم پیوستند و تحت عنوان یك گرایش قرار گرفتند و آن گرایش به لیبرالیسم است. یعنی برخلاف قبل از انقلاب، جریانهای روشنفكری دینی اعم از گرایش ماركسیستی مجاهدین، گرایش رادیكال شریعتی، گرایش لیبرال بازرگان و... به هم پیوند خوردند و در یك جریان خلاصه شدند. تراژدی روشنفكری دینی ایران از همین جا آغاز می شود. اگر روشنفكری به اصطلاح دینی ایران همچنان بخواهد بر رویكرد التقاطی خود پافشاری كند و از آن مهمتر افق خود را با افق لیبرالیسم و منافع سرمایه داری جهانی پیوند بزند به عاقبت تلخی دچار خواهد شد. به عبارت دیگر از سال ۱۳۶۰ بویژه از زمانی كه اندیشه های سروش مطرح می شود (۱۳۶۷) روشنفكری ایران دربست در چارچوب اندیشه لیبرالی قرار می گیرد. اگر امروز گرایش های مختلف روشنفكری دینی ایران را مورد بررسی قرار دهیم درمی یابیم كه به دو دلیل با اندیشه اسلام فقاهتی در ستیز و در تضاد است. یك دلیل این است كه رادیكالیسم را قبول ندارد و به اردوی لیبرالیسم پیوسته است واین بسیار غمناك وفاجعه بار است. ( خصوصاً بسیار دردناك است كه میراث رادیكالیستهای صادق و متعهدی همچون شریعتی به این ترتیب لگدمال شود). دوم این كه به لحاظ فكری بر اندیشه های التقاطی خود پافشاری می كند و این باعث می شود كه با جریان اسلام فقاهتی كه تعبیر اصیلی از اسلام دارد در ستیز قرار بگیرد.
به نظر من عناصر صادق جریان روشنفكری التقاطی (روشنفكری به اصطلاح دینی) با بریدن از اردوگاه امپریالیسم لیبرال و رو كردن به اندیشه های انقلابی و همچنین رو كردن به صورت اصیل دینداری، می توانند خود را از فاجعه تراژیكی كه سرنوشت محتوم لیبرالهای التقاطی است، رهایی بخشند.

